
دلخوشم من چون گداي اين درم هم گداي فاطمه هم حيدرم
سوي اين در هست دائم دست من نيست حاجت بر سراي ديگرم
آبرويم از در اين خانه است زين سبب از خلق عالم برترم
تا که آيد نام زيباي حسين (ع) اشک آيد از دو چشمان ترم
روضههايش چون به گوشم ميرسد ميزند بر سينه و دل آزرم
کاش ميشد کربلا باشم شبي تا به برگيرم مزار دلبرم
ياد دارم کودکي بودم ولي شور عشقي بود دائم در سرم
تا که آيام محرم ميرسيد مينمودم رخت ماتم در برم
ياد دارم مانده در گوشم هنوز گريههاي بي صداي مادرم
اينچنين ميگفت با صد شور و شين من فداي کام عطشان حسين (ع)
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:54  توسط کردان و عمادی
|

ساقي از لطف تو در هر دو سرا ممنونم بنگر از حسرت ديدار تو چون مجنونم
من آواره ميخواره بدنام کجا حرمت ميکده و جام و مي گلگونم
شده بدنامي من ورد زبانها ساقي ببر از دايره کون و مکان بيرونم
مدتي از سر خوان کرمت دور شدم کس نپرسيد چرا غمزده و محزونم
نرود از در ميخانه مهرت هرگز گرچه مژگان تو هردم بکشد در خونم
کرمي کن در ميخانه به رويم بگشا که همه هستي خود را به تو من مديونم
هستيام ميدهم و کرب و بلا ميخواهم غير از اين هرچه دهندم به خدا مغمونم
تا نفس دارم و فريادزنان ميگويم که من از لطف تو در هر دو سرا ممنونم
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:44  توسط کردان و عمادی
|

کاش مي گشتم فداي دست تو
تا نمي ديدم عزاي دست تو
خيمه هاي ظهر عاشورا هنوز
تکيه دارد بر عصاي دست تو
از درخت سبزِ باغ ِ مصطفي
تا فتاده شاخه هاي دست تو
اشک مي ريزد ز چشم اهل دل
در عزاي غم فزاي دست تو
يک چمن گلهاي سرخ نينوا
سبز مي گردد به پاي دست تو
در شگفتم از تو اي دست خدا
چيست آيا خونبهاي دست تو؟
صادق رحماني
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 6:52  توسط کردان و عمادی
|

دشمنت کشت ولي نور تو خاموش نگشت
آري آن جلوه که فاني نشود نور خداست
نه بقا کرد ستمگر ، نه به جا ماند ستم
ظالم از دست شد و پايه ي مظلوم بجاست
زنده را زنده نخوانند که مرگ از پي اوست
بلکه زنده است شهيدي که حياتش ز قفاست
تو در اول، سر و جان باختي اندر ره عشق
تا بدانند خلايق که فنا ، شرط بقاست
فواد کرماني
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 6:48  توسط کردان و عمادی
|

ای رفته سرت بر نی،وی مانده تنت تنها
ماندی تو و بنهادیم ما سر به بیابانها
ای کرده به کوی دوست،هفتاد و دو قربانی
قربان شومت این رسم،ماند از تو به دورانها (1)
سر بی تن که شنیده استبه لب آیه کهف
یا که دیده استبه مشکات تنور آیه نور؟ (2)
بر نیزه،سری به نینوا مانده هنوز
خورشید فراز نیزهها مانده هنوز
در باغ سپیده،بوته بوته گل خون
از رونق دشت کربلا مانده هنوز (3)
زان فتنه خونین که به بار آمده بود
خورشید«ولا»بر سر دار آمده بود
با پای برهنه دشتها را زینب
دنبال حسین،سایهوار آمده بود (4)
روزی که در جام شفق،مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزهها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه،گویی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟آری این چنین است
خورشید را بر نیزه دیدن،سهمگین است
بر صخره از سیب زنخ،بر میتوان دید
خورشید را بر نیزه کمتر میتوان دید (5)
پینوشتها
1-جودی.
2-نیر تبریزی.
3-محمد پیلهور.
4-حسین اسرافیلی.
5-علی معلم.
ماخذ : فرهنگ عاشورا صفحه 222 جواد محدثی
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 6:47  توسط کردان و عمادی
|

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید
حاتم ز قحط آب،سلیمان کربلا (1)
بسیار گریست تا که بی تاب شد،آب
خون ریخت ز دیدگان و خوناب شد،آب
از شدت تشنه کامیات،ای سقا
آن روز ز شرم روی تو آب شد،آب (2)
آب،شرمنده ایثار علمدار تو شد
که چرا تشنه از او اینهمه بیباک گذشت
بود لب تشنه لبهای تو صد رود فرات
رود بیتاب،کنار تو عطشناک گذشت
بر تو بستند اگر آب،سواران سراب
دشت دریا شد و آب از سر افلاک گذشت (3)
پینوشتها
1-محتشم کاشانی.
2-سهرابی نژاد.
3-نصر الله مردانی.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:7  توسط کردان و عمادی
|