تبليغاتX
وبلاگ مظهر عشق

وبلاگ مظهر عشق

مقاله سوم

اسوه هاى تربيتى و اخلاقى در نهضت حسينى
 

تربيت عبارت است از پرورش و تقويت استعدادهاى مثبت و كاهش استعدادهاى منفى و ايجاد هماهنگى لازم بين آنها.

«اخلاق جايگزينى عادتهاى شايسته به جاى ناشايسته است عادتهايى كه شرع مقدس اسلام جزئيات آن را مشخص كرده است » (1) اخلاق بخشى از حكمت عملى است كه در حوزه فرهنگ اسلامى عبارت از اين است كه امور مربوط به خود و خانواده و جامعه و سياست برنامه ريزى شود و چنين اخلاقى را كتاب و سنت مى سازد. و در رفتار بزرگان تبلور پيدا مى كند.» (2)

در زندگى امامان شواهد بسيارى داريم كه آنان در عين حال كه تعاليم انسان دوستانه را ياد مى دادند «خود نيز در مقاطع مختلف: در گرماى ظهر و سرماى سخت نيمه شب، دست به عمل زده در هر مقياس كه ممكن بوده است خوراك و وسيله زندگى براى بينوايان حمل مى كرده اند.» (3) و پيروان خود را عملا تعليم مى داده اند. خاندان ولايت و ياران باوفاى حسين عليه السلام در قضيه كربلا نيز همان طور كه در رعايت آداب و دستورات اخلاقى و انجام امور شايسته مظاهر اخلاق بودند و در تدبير و سياست و اجراى احكام عبادى و تربيتى نيز بهترين سرمشق به شمار مى آمدند. آنان به جهانيان آموختند كه فرامين قرآنى تنها براى گفتن و نوشتن و شنيدن نيست بلكه براى اجرا و عمل است.» (4) آنان در صحنه پيكار حضور يافتند و با آفريدن حماسه اى عظيم تعهد خود را به انجام رسانيدند.

نهضت عاشورا هنگامى آغاز شد كه مردم كوفه از ناروايى ها، نامردمى ها و خودسرى هاى دستگاه بنى اميه به ستوه آمده بودند و حمايت خود را با هزاران نامه اعلام داشتند. امام با اين كه بى وفايى و سست عنصرى مردم عصر خلافت پدر و امامت برادر خود را تجربه كرده بود، اما «وى براى تعليم امت جدش رسول الله و اتمام حجت و حاكميت فرمان الهى امر به معروف و نهى از منكر، دعوت آنان را پذيرفت و مسلم بن عقيل را با نامه اى روانه كوفه كرد.» (5)

سلم سفير امام حسين عليه السلام

مسلم مؤمنى است كه در قبال مولايش براى خود تعهداتى قايل است و ماموريت خود را يك تكليف شرعى تلقى مى كند و آن را با عشق مى پذيرد و روانه كوفه مى شود به محض ورود، شيعيان دسته دسته با وى بيعت كردند. مسلم، مسلمانى پرهيزكار و پاكدل بود كه به حقيقت براى اين نام برازندگى داشت; آن چنان معتقد بود كه رعايت مقررات دين و سيره پيغمبر را از هر چيز مهمتر مى شمرد و در ديندارى او همين بس كه چون پيغمبر ترور ناگهانى را نهى كرده بود، وى بهترين فرصت را براى قتل ابن زياد از دست داد و از نهانخانه شريك بن اعور بيرون نيامد تا حرمت اين حكم را زير پا ننهاده باشد و «نخواست كه به خاطر سلامت خود و پيروزى در ماموريتى كه به عهده داشت حكمى از احكام دين را نقض كند.» وى با اين حركت ثبات بر طريق حق و پايبند بودن به سنت پيغمبر و احكام دين و مردود بودن ترور را به پيروان حسين عليه السلام تعليم داد.

مسلم پس از مرگ «شريك » به خانه «هانى » رفت. هانى مردى سرشناس، محترم و معتقد به حقانيت راه و رسم حسين عليه السلام بود وقتى ابن زياد از ورود مسلم به خانه «هانى » آگاهى يافت، «هانى » را احضار كرد و به او گفت تا مسلم را تسليم نكنى رها نخواهى شد. تسليم كردن مسلم براى شيخى سرشناس و محترم غيرممكن بود. وى هرگز نمى توانست مهمان خود را به دشمن تسليم كند. «پس از گفتگوهاى بسيار... ابن زياد عصبانى شد و با عصا چهره هانى را زخمى كرد. خبر به قبيله مذحج رسيد آنان قصر را محاصره كردند. ابن زياد بسيار ترسيد به شريح قاضى گفت برو «هانى » را ببين كه زنده است و به مردم بگو. شريح او را خون آلوده ديد و برگشت و گفت وى زنده است. با شهادت ناقض قاضى دين به دنيا فروخته فرصتى ديگر از دست هواداران مسلم و هانى رفت.» (7) هانى يك مؤمن واقعى بود و به هيچ قيمتى حاضر نبود تغيير جهت دهد، و ابن زياد پس از نجات از مهلكه براى دستگيرى مسلم نيرو فرستاد.

دلاوريها و كظم غيظ مسلم

«مسلم در خانه «طوعه » بود وى در چنين شرايطى وظيفه داشت كه نخست صاحب خانه را از گزند مهاجمان برهاند لذا با شمشير كشيده تاخت و آنان را از خانه «طوعه » بيرون ريخت و پس از دلاوريهاى زياد... [با تامين دادن محمد اشعث] دست از مقاومت برداشت. «مسلم را به قصر آوردند... ابن زياد براى اين كه احساسات حاضران را بر ضد مسلم برانگيزد گفت: مسلم، مگر تو نبودى كه در مدينه شراب خوردى؟ جناب مسلم با خونسردى گفت: پسر زياد، من شراب بخورم؟! سزاوارتر از من به شرابخوارى كسى است كه از نوشيدن خون مسلمانان و كشتن بى گناهان و دستگيرى و شكنجه آزاد مردان به صرف تهمت و گمان باكى ندارد... وى پس از اين كه در برابر هر تهمتى و بى شرميى پاسخى مستدل مى شنود و شكست مى خورد همچون جاهلان سفاهت آغاز مى كند...» (8) و دستور قتل وى را مى دهد. مسلم در آن لحظه به اجراى سنت وصيت مى پردازد و عملا آن را به پيروان حسين عليه السلام تعليم مى دهد.

وصيتنامه مسلم

وصيت در اسلام امرى مستحب و مقبول است و براى وصى پاداش اخروى منظور شده و پذيرفتن وصايت نيز ستوده شده است. مسلم مقيد است كه اين سنت را به جاى آورد. وقتى حاضران در مجلس را از تصميم خود باخبر ساخت. «از ميان آن همه نامردم احدى وصيت او را بر عهده نگرفت، مسلم ناچار به انتخاب پرداخت، عمر سعد را مخاطب ساخت و گفت: ما و تو خويشاونديم بيا وصيت مرا بشنو. وى امتناع كرد اما به اشاره پسر زياد پذيرفت... مسلم نخست درباره وام خود وصيت كرد و گفت هفتصد درهم در كوفه مقروضم، آنچه دارم بفروش و بپرداز. دوم تن مرا در گوشه اى به خاك بسپار، سوم اين كه به حسين عليه السلام نامه بنويس كه به كوفه نيايد.» (9) وصى امين است و موظف است آنچه به وى سپرده مى شود بى كم وكاست بر طبق وصيتنامه عمل كند; اما عمرسعد خيانت كرد همه آنچه شنيده بود با ابن زياد در ميان گذاشت و با اين كار دنائت، خباثت و سستى ايمان خود را بيشتر از پيش آشكار كرد. مسلم پس از اين كه تعهدات خود را با اعمال و رفتار و گفتار به پايان برد پذيراى شهادت گرديد، و به دستور ابن زياد كشته شد. «ابن زياد پس از اجراى حكم به قاتل وى گفت: وقتى او را براى كشتن مى برديد چه مى گفت: پاسخ داد. مسلم در آن هنگام «تكبير و تسبيح و تهليل مى گفت و استغفار مى كرد» (10) ضمن ايفاى نقش، صفات برجسته اى از مسلم به ظهور رسيد كه هر كدام در جاى خود براى پيروان حسين عليه السلام درسى آموزنده مى باشد از آن جمله است: حفظ حرمت حكمى از احكام دين، حميت، دلاورى، فرونشاندن خشم، پايدارى، وفاى به عهد و ذكر حضرت بارى تعالى.

بازتاب شهادت مسلم

خبر مرگ مسلم پس از اعلام حمايت اهل كوفه براى امام حسين عليه السلام بسيار گران آمد و اشك بر ديدگانش حلقه زد; اما بى درنگ هدف خود را دنبال كرد، جمله اى گفت كه نشان داد، مقصود بالاتر از اين است: «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» (احزاب /23) «بعضى از مؤمنين به پيمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهيد شدند و بعضى ديگر انتظار مى كشند كه كى نوبت جانبازى آنها برسد. ولى مسلم وظيفه خودش را انجام داد. نوبت ما است » (11) حسين عليه السلام در عصرى است كه انحراف، ضعف ايمان، فساد و نااميدى مردم را فراگرفته و شمار وفاداران به امام اندك و پارسايان گوشه گيرند. «وى به عنوان يك رهبر مسؤول مى بيند، اگر خاموش بماند تمام اسلام به صورت يك «دين دولتى » درمى آيد... نه مى تواند خاموش بنشيند كه مسؤوليت جنگيدن با ظلم را دارد... حسين براى اين كه در اندام مرده اين نسل خون تازه حيات و جهاد تزريق كند جز مردن و انتخاب مرگ سرخ خويش سلاحى و چاره اى ندارد و براى جهاد جز «بودن خويش » هيچ ندارد. آن را برمى گيرد و به سمت قتلگاه خويش مى آيد.» (12) آرى امام در قبال امت و ميراث جدش تعهد دارد و نمى تواند كعبه را در تسخير بنى اميه ببيند و بى عدالتى، پليدى و قساوت دستگاه جابر را تحمل كند. «در چنين شرايطى [از انجام اعمال حج خوددارى مى كند] يعنى من اعتراض دارم... وى عدم رضايت خويش را به اين وسيله و به اين شكل اعلام مى كند. يعنى حجى كه گرداننده اش يزيد باشد براى مسلمين فايده اى ندارد [اين كه امام كعبه را ترك كند] و بعد بگويد من براى رضاى خدا رو به جهاد مى كنم... يك دنيا معنى داشت. كار كوچكى نبود، ارزش تبليغاتى داشت، اسلوب، روش و متد كار در اين جا به اوج مى رسد. سفرى را در پيش مى گيرد كه همه عقلا... آن را ناموفق پيش بينى مى كنند». (13) آنان كه تنها به مصالح خويش مى انديشند و هر امرى را با ميزانهاى مادى مى سنجند سفر حضرت را بدون نتيجه مى پنداشتند و به بهانه خيرخواهى و دلسوزى براى انصراف وى از رفتن به عراق تلاش مى كردند و نزديكان نيز به صورتهاى مختلف اظهار نگرانى مى كردند. وعده و وعيدهاى حاكم مكه و پيشنهاد امان نامه نيز هيچ گونه تاثيرى بر جاى نمى گذارد و كار به جايى مى رسد كه حاكم مى نويسد: «از خدا مى خواهم از تفرقه افكنى بپرهيزى، چه بيم دارم كشته شوى... امام پاسخ مى دهد: كسى كه به پيروى از دستورات حق و فرستاده اوست و به نيكى و نيكوكارى مقيد است، با خدا و پيغمبر خدا مخالف نيست و بهترين امان هم امان خداست.» (14) سرانجام امام حركتى را آغاز مى كند كه از انگيزه هاى درونى بسيار توانايى منشا گرفته و با معيارهاى مادى قابل محاسبه نيست. «در عين حال حسين عليه السلام نظر دوستاران و خيرخواهان را تصديق مى كند. مى گويد: خودم مى دانم. ايشان مى گويند: پس چرا اهل بيت را با خودت مى برى؟ مى گويد: آنها را بايد ببرم... در واقع امام يك عده مبلغ را بعد از شهادتش با دست و نيروى خود دشمن تا قلب حكومت دشمن (شام) فرستاد اين خودش تاكتيكى عجيب و كارى فوق العاده است همه براى اين است كه صداها بيشتر به جهان آن روز برسد، بيشتر ابعاد تاريخ و ابعاد زمان را بشكافد.» (15) و فساد و پليدى و انحرافهاى اخلاقى يزيديان را برملا سازد و چهره كريه آنان را آشكار كند. «آرى ركت حسين عليه السلام از حجاز و رفتنش به سوى عراق جنبش نيرومندى بود كه از انگيزه هاى درونى بسيار توانايى منبعث مى شد.» (16)

وصيتنامه اباعبدالله الحسين عليه السلام

امام حسين عليه السلام در خطبه هايى به پايمال شدن قوانين الهى و پيدايى مفاسد اجتماعى تصريح مى كند و اصلاح امت جد بزرگوار و تحقق فريضه الهى امر به معروف و نهى از منكر را در جامعه مى خواهد. «وى در وصيتنامه اى به محمدبن حنفيه مى نويسد: «انى ما خرجت اشرا ولابطرا و لامفسدا و لاظالما وانما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدى اريد ان آمر بالمعروف وانهى عن المنكر» در بين راه هر چه خبرهاى مايوس كننده تر از كوفه مى رسيد خطبه اى داغتر از خطبه قبلى مى خواند... از آن جمله است: آيا نمى بينيد قوانين الهى پايمال مى شود؟ آيا نمى بينيد اين همه مفاسد پيدا شده و احدى نهى نمى كند و احدى هم بازنمى گردد؟ در چنين شرايطى يك نفر مؤمن بايد از جان خود بگذرد و لقاى پروردگار را در نظر بگيرد» (17) امام زندگى با ستمگران را مايه ملامت و مردن را شهادت در راه حق مى بيند و سكوت در برابر حاكم جابر را گناهى نابخشودنى مى شمارد... و براى جلوگيرى از نقض و جابجايى احكام الهى و حفظ حرمت خون مسلمانان خود را سزاوارتر از ديگر افراد مى شناسد. و «مى گويد: «وانا احق من غيري » و من از تمام افراد ديگر براى اين كه دستور جدم را عملى سازم شايسته ترم. وقتى انسان حسين عليه السلام را با اين صفات و خصايص مى شناسد مى بيند حق است و سزاوار است كه نام او زنده بماند.» (18) و اين كه هر انسان آزاده اى حسين عليه السلام را دوست مى دارد به خاطر اين است كه وى خود را در راه حق و عدالت و اجتماع انسانى فدا كرد.

جلوه هايى از حقيقت اسلام

رفتار امام در هر زمينه بيانگر ارزشهايى نظير: انسانيت، جوانمردى، شفقت و محبت بود لذا وقتى از دور متوجه حركت نيروى مهاجم مى شود، با اين كه از موقعيت و فرصت مناسبى برخوردار است به روش پدر بزرگوار خود على عليه السلام در صفين عليه آنان حركتى انجام نمى دهد و در مسير انسان دوستى و جوانمردى و محبت تا آن جا پيش مى رود كه تشنگى سپاهيان مزاحم را تحمل نمى كند در سيراب كردن افراد و روش سيرآب شدن اسبان مراقبت مى نمايد. «در كربلا در نهايت شدتها و فشارها نيز مراقب است كه ابتداى به جنگ نكند» (19) چنان كه به هنگام مواجهه با «حر» در پاسخ يكى از همراهان كه به وى پيشنهاد مى كند براى از ميان بردن اين مانع وقت مناسبى است مى گويد: «وظيفه من در حال حاضر جنگ نيست.» (20) اندرز و خيرخواهى ياران امام در دل غافل سپاهيان كوفه سودى نمى بخشد و آنان به زشتى كار خود واقف نمى گردند و شب عاشورا فرا مى رسد.

شب عاشورا

در شب عاشورا بعد از اتمام حجتها، آنان كه در راه حق و اعتلاى كلمه توحيد و احكام قرآن يك دل و يك جهت شدند ماندند و وفادارى خود را اعلام كردند و چنين گفتند: «ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد، ما هرگز از راه حق كه تو پيشواى آن هستى روى برنخواهيم تافت و تا رمقى در تن داريم از حريم تو دفاع خواهيم كرد» (21) آرى آنان كسانى بودند كه حقانيت راه حسين عليه السلام را از صميم جان دريافته بودند و براى وصول به محبوب دقيقه شمارى مى كردند. «آنان هم شجاع بودند و هم مؤمن هم نظامى بودند و هم عابد... دستى به اوراق قرآن داشتند و دستى به دسته شمشير.» (22) حسين عليه السلام وقتى آنان را از نتيجه ظاهرى جنگ، يعنى كشته شدن باخبر ساخت، همگى غرق در شادى شدند و خدا را سپاس گفتند و پاسخى سزاوار كه بيانگر شوق و شور و عشق به شهادت بود، به امام خود دادند «تا آنجا كه جوان سيزده ساله امام حسن مجتبى عليه السلام مى گويد: شهادت براى من از عسل شيرين تر است.» (23) شب عجيبى بود وقتى هدف براى جمعى دردمند، معتقد و مخلص روشن است و ثمره تلاشها و از خودگذشتگيها اميدواركننده، صفا و صميميت و عشق را به ارمغان مى آورد و حال نيازمندى افزايش مى يابد و راز و نياز به درگاه بى نياز رنگى و حالى و هوايى ديگر به خود مى گيرد.

روز عاشورا

آنان با چنين روحيه اى شب را به صبح رسانيدند. سرانجام صبح عاشورا فرا رسيد. خيرخواهيها و دلسوزيهاى امام در دل ناپاك كوفيان مؤثر واقع نشد. يزيديان آماده جنگ گرديدند و سپاه اسلام براى دفاع مجهز شد. دستور قرآن در چنين موردى در درجه اول صلح است و دعوت به اين امر شايسته. «اما اگر يكى از آن دو دسته ستمكارى را پيش گرفت با او بجنگيد تا به حكم خدا گردن بنهد. بدين ترتيب امام و ياران او بيش از هر مسلمان ديگر خود را مكلف به پيروى از قرآن مى دانستند... از جمله كسانى كه در اين راه از خيرخواهى كوتاهى نكرد «زهيربن قين » بود كه سپاه كوفه را مخاطب ساخت و گفت: مردم، خيرخواهى حق هر مسلمانى بر مسلمان ديگر است تا كار به شمشير نكشيده است ما با يكديگر برادريم و يك دين داريم... در غير اين صورت ديگر رشته پيوندى ميان ما نخواهد بود. [حسين عليه السلام با خطبه هايى كه ايراد فرمود براى رستگارى اسيران هوى و هوس و فريب خوردگان تا جايى كه مى توانست تلاش كرد و براى آنان بجز آزادى، خير و عزت و سعادت نمى خواست.] وى به آنها گفت كه اين آخرين فرصتى است كه براى انتخاب زندگى آزاد به آنها داده مى شود... اگر به اين عزت پشت پا زنند به دنبال آن زندگى پر از خوارى و مذلت در انتظار ايشان است.» (24) امام در يكى از خطبه ها مردم را از سويى به تحمل شنيدن سخنان طرف مقابل و تامل و دقت فرامى خواند و از سوى ديگر آنان را به هنگام قضاوت به پرهيز از شتابزدگى و نگهدارى جانب عدل و انصاف دعوت مى كند و به اين وسيله بالاترين درجه دلسوزى و انسان دوستى خود را به نمايش مى گذارد.

خطبه هاى امام حسين عليه السلام

خطبه در اسلام جايگاه ويژه اى دارد. خطبه بهترين راه نشر احكام ديانت و اخلاقيات است. حسين عليه السلام در روز عاشورا خطبه هاى آتشينى ايراد فرمود. «اين خطبه ها سندهايى گرانبهاست. سندهايى كه بيش از آن كه نشان دهنده روح آزادگى و شرف و پرهيزكارى باشد، نمايانگر نقطه اوج شفقت و دلسوزى بر مردم گمراه و تلاش انسانى براى نجات چنين مردم است. حسين عليه السلام در يكى از خطبه ها مى گويد: مردم شتاب مكنيد سخن مرا بشنويد. من خير شما را مى خواهم... اگر سخن مرا شنيديد و انصاف داديد و ديديد من راست مى گويم. اين جنگ از ميان برخواهد خاست... و الا زيان آن دامنگير شما خواهد شد. مى دانيد من كيستم؟... مگر من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ مگر پدر من وصى و پسرعموى پيغمبر و نخستين مسلمان نيست؟... اگر گمان مى كنيد من دروغ مى گويم هنوز از اصحاب محمدصلى الله عليه وآله چند تن زنده اند مى توانيد از آنها بپرسيد: جابربن عبدالله انصارى، ابوسعيد خدرى... آنها به شما خواهند گفت كه آنچه مى گويم درست است... در خطبه ديگر امام حسين عليه السلام مى گويد: مردم من خيرخواه شما هستم من براى تفرقه افكنى نيامده ام همه مرا مى شناسيد، مى دانيد كه دروغگو نيستم... در اينجا بود كه فتنه جويان و جنگ طلبان ترسيدند مبادا اين سخن سراسر خيرخواهى در دل سنگ مردم كارگر افتد و آنان بدانچه مى خواهند دست نخواهند يافت... سرانجام آنچه بايد روى دهد آغاز گرديد.» (25) حضرت سيدالشهداعليه السلام اگر به اصل و نسب خود و برشمردن تعدادى از اصحاب جد بزرگوارش مى پردازد و به عنوان گواهانى بر صداقت سخنان خود ياد مى كند و هدف خود را از سفر بازمى گويد به اين دليل است كه فريبكاران براى عملى ساختن نيات پليد خود افكار عمومى را منحرف كرده حقيقت را وارونه جلوه مى دادند و ايراد چنين خطبه هايى علاوه بر بيدار كردن وجدانهاى خفته در القاى خصلتها و ارزشهاى والاى انسانى ضرورت داشت.

از خصلتهاى حسينى آنچه در روز عاشورا بيشتر جلوه گر است آرامش و پايدارى حسين عليه السلام است، از رفتار امام با مسائل و شرايط مى توان دريافت كه وى «آينده روشن و آثار نورانى نهضت خود را به چشم مى بيند.» (26) با توجه به آنچه ياد شد، سخنان محبت آميز حسين عليه السلام نشانگر آن است كه وى علاقه اى به جنگ نداشت و تا آن جا كه توانست كوشيد به فريب خوردگان تفهيم كند كه طريق ناصوابى برگزيده اند و پايان مطلوبى در انتظار آنان نيست. امرا براى جلوگيرى از شورش سپاهيان و ضعف روحيه آنان فرمان حمله مى دهند «از اين لحظه همراهان امام عليه السلام نام «سپاهى » گرفتند و حملات وى عنوان «جهاد» يافت.» (27)

روحيه اصحاب حسين عليه السلام

شهادت براى ياران حسين عليه السلام مفهوم ويژه اى داشت. انگيزه آنان رسيدن به آزادى و كمال و حفظ ارزشها و باورها و نفى زندگى ذلت بار بود لذا آن را بدون چشمداشتى از سر اخلاص و اعتقاد و رغبت برگزيدند و از فرط اشتياق «خودشان را قبل از حضرت و بنى هاشم به شهادت رساندند... آنان در هيچ جا در مقام عذر و توجيه برنيامدند.» (28) و با بصيرت كامل به حكم وظيفه در تعظيم حق از خود گذشتند و درس فداكارى و ظلم ستيزى به بشر آموختند، اين ارزشهاى انسانى از جمله منشهايى است كه در كربلا به نمايش گذاشته شد. اصحاب حسين در گيرودار نبرد روحيه اى بسيار قوى داشتند. «آنان با اين كه مى توانستند با برداشتن يك قدم يا نگفتن يك سخن برهند; اما مرگ را ترجيح دادند. براى سنجش اخلاق قائد آنان همين بس كه امام را در ميان خود نگريستند و او را آماده دريافت شهادت در راه خدا و براى دعوت يافتند. » (29)

از جمله اين ياران «عابس بن ابى شبيب شاكرى و ابوثمامه صيداوى... و جابربن عروه غفارى بودند. ابوثمامه شيرمردى است كه دخول وقت نماز ظهر را به امام يادآور شد و دعاى خير حضرت: «خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد» بدرقه راهش شد آنان در بحبوحه جنگ نيز به برگزارى نماز اول وقت مقيد بودند و جابربن عروه غفارى پيرمرد سالخورده اى است كه در جنگ «بدر» و «صفين » شركت داشت. محضر مبارك پيغمبرصلى الله عليه وآله را درك كرده بود. كمر را با عمامه و ابروهاى آويخته خود را با دستمالى بست و به دشمن حمله ور شد و شربت گواراى شهادت نوشيد و به نگاه و كلام محبت آميز «شكر الله سعيك يا شيخ » امام خود سرافراز گرديد. دگر عمروبن جناده انصارى فرزند شهيد جنادة بن كعب انصارى بود كه مادر، وى را با سخنان «پسرم از كنار مادر برخيز به ميدان برو و در برابر چشمان پسر پيغمبر بجنگ » به جنگ با كفار تشويق كرد. جوان در حالى كه دهانش به عبارت: «پيشواى من حسين عليه السلام است. اين بهترين پيشواست... معطر شده بود جنگيد تا به درجه رفيع شهادت رسيد. رشادتهاى ديگر ياران امام و بنى هاشم فرزندان على و عقيل و امام حسن و امام حسين و مسلم و عبدالله جعفر... و دلاوريهاى عباس بن على عليه السلام نيز همين گونه بود.» (30) اين شيرمردان با بصيرت و اطمينان كامل قدم به صحنه نبرد گذاشتند و چنان شجاعانه جنگيدند و جان خود را در راه حق نثار كردند «كه ايمان به آنان آفرين گفت.» (31) در آن روز خونين از سپاه امام بجز حضرت سجادعليه السلام و طفل شيرخوارش كسى زنده نماند. امام على اصغرعليه السلام را با خود به صحنه نبرد برد و او را نيز فدا كرد. و «بدين طريق عواطف جهانيان را بيدارى بخشيد و فهماند كه در اين قوم نه تنها ديانت نيست از انسانيت هم بويى نبرده اند.» (32)

ارزشهاى اخلاقى در حادثه كربلا

حادثه كربلا يك صحنه نمايش اخلاق اسلامى است كه به اختصار به توضيح ارزشهايى نظير مروت، ايثار و فداكارى كه برجستگى بيشترى دارند مى پردازيم.

مروت

حسين عليه السلام با دشمنان به شيوه پدرش على عليه السلام رفتار مى كرد. سيراب كردن آنان به هنگام تشنگى و پرهيز از ترور و غافلگيرى، نمونه هاى روشنى از مروت است. حسين عليه السلام نيز با اين كه از فسق و فجور و خباثت شمربن ذى الجوشن، و اهانت وى به حريم ولايت آگاه است پيشنهاد حمله ناگهانى سپاه خود را رد مى كند و مى گويد: «ما هرگز شروع به جنگ نمى كنيم ولو به نفع ما باشد. (33) »

ايثار

ايثار عاطقه اى است اخلاقى، انسانى و اسلامى كه در حادثه كربلا به اوج خود رسيد. از خودگذشتگى ابوالفضل العباس عليه السلام در ننوشيدن آب تجسمى از ايثار بود. وى پس از دفع مزاحمان به شريعه فرات رسيد هنگامى كه مشك را از آب پر كرد با اين كه خود نيز تشنه بود به ياد تشنگى مولايش از نوشيدن آب منصرف شد. آن را ريخت و آنچه بر دلش گذشت، بر زبان جارى كرد (رجز خواند) و چنين گفت «عباس! حسين عليه السلام در خيمه تشنه است و تو مى خواهى آب گوارا بنوشى! به خدا قسم... رسم برادرى، رسم امام داشتن، رسم وفادارى چنين نيست؟ ابوالفضل مظهر وفا بود. نمونه ديگر عمربن قروى انصارى بود كه خود را به هنگام نماز در برابر پيكانهاى كفار سپر اباعبدالله عليه السلام قرار داد و از پا درآمد... وى در عين حال ترديد داشت كه وظيفه اش را انجام داده و به عهدش وفا كرده است.» (34)

مساوات

اصحاب حسين عليه السلام تركيبى از آزادگان و بردگان آزاد شده بود و شيوه رفتار امام هم نسبت به نقش آفرينان و ايثارگران يكسان بود رنگ، قوميت، موقعيت و نژاد آنان در نظر و قضاوت وى تاثيرى نداشت و مساوات حاكم بود چنان كه دو نفر از عده معدودى كه امام خود را به بالين آنان رسانيد برده آزاد شده بودند. «جون » يكى از آنها بود كه وقتى به شهادت رسيد امام خود را به بالين وى رسانيد و حشر او را با «ابرار» كه مقامى برتر از متقين است از خدا درخواست كرد «خدايا در آن جهان او را با «ابرار» محشور كن. ديگر مردى رومى است كه وقتى از اسب بر زمين افتاد اباعبدالله عليه السلام خون را از جلو چشمانش پاك كرد و صورتش را بر صورت وى گذاشت. اين صورت بر صورت نهادن منحصر به همين غلام و فرزندش على اكبر بود «فوضع خده على خده... متبسم الى ربه...» صحنه خونين كربلا متضمن پيامهاى اخلاقى، اجتماعى، توحيدى، اعتقادى، عرفانى، اندرزى و پرخاشگرى است كه با جانبازيهاى كم سال ترين (طفل شيرخوار اباعبدالله عليه السلام) تا كهنسالترين مرد (جابربن عروه غفارى) و زن (زوجه عبدالله بن عمر كلبى) تجسم پيدا كرد و هر يك عهده دار نقشى بودند.» (35) در آن روز هيچ كدام از اصحاب حسين عليه السلام در برابر دشمن ضعفى از خود نشان ندادند، فرار نكردند و به سپاه دشمن نپيوستند.

انتخاب انقلابى حر

برعكس نيروى جاذبه، ايمان و شيوه رفتار امام در امر به معروف عملى سبب شد كه «حر» را كه نامزد امارت بود وادار به توبه كرد و در زمره «التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر» (توبه/112) قرار گرفت [و در بروز حال توبه و توجه تام به خدا و اولياى او و قطع علاقه دنيوى عاقبت بخير شد و سرمشق ديگران گرديد وى پس از توبه با اجازه امام در مقابل مردم ايستاد و گفت: شما همان كسانى هستيد كه وسيله نامه به وى وعده يارى داديد، پيمان شكنى آنان را زشت و ننگين شمرد و پس از اتمام حجت ها جنگيد تا به شهادت رسيد و اين چنين مورد تفقد حضرت اباعبدالله عليه السلام واقع شد] «ونعم الحر حر بنى رياح » «اين حر رياحى چه حر خوبى است.» (36) قدردانى و ارج نهادن به عمل شايسته مؤمنى كه براى حاكميت فرمان اساسى «امر به معروف و نهى از منكر» تا پاى جان مى ايستد خودش امر به معروف است و موجب مى گردد كه ديگران نيز به انجام امور شايسته راغب گردند. از جمله كسانى كه حسين عليه السلام خود را به بالين آنان رسانيد ابوالفضل العباس بود وى يادگار شجاعت اميرالمؤمنين عليه السلام است و مورد علاقه شديد ابى عبدالله عليه السلام كه عبارتهاى عباس جانم، بنفسى انت (اى جان من به قربان تو) نشانگر درجه محبت اوست. عباس عليه السلام در آن هنگام كه سرگرم پيكار است; برادر به حال انتظار ايستاده است كه ناگهان فرياد مردانه ابالفضل را شنيد. خود را به بالين او رسانيد از ديدن پيكر قطعه قطعه شده عباس و كشتار بى رحمانه يزيديان به قدرى منقلب گرديد كه «چهره حسين عليه السلام شكسته شد (بان الانكسار فى وجه الحسين) از ميان كسانى كه حسين خود را به بالينشان رسانيد هيچ كدام وضعى دلخراش تر و جانسوزتر از ابالفضل العباس عليه السلام نداشت.» (37) هنگامى كه فرزندان و اصحاب امام وظيفه خود را انجام دادند و دعوت حق را پاسخ گفتند و به درجه والاى شهادت رسيدند. امام در حالى كه ارواح پاك آنان را مورد خطاب قرار داد پيروزى معنوى سپاه اسلام را به آنان نويد داد و نفرت و انزجار دايمى جهانيان را يادآور گرديد: «اى ارواح پاك برخيزيد، ستمگران و ناكسان را بنگريد كه چگونه در عين غلبه متلاشى و مغلوب گشته اند و براى هميشه شكست خورده اند و براى ابد منفور گشته اند.» (38) ظاهرا از اصحاب و فرزندان امام بجز حضرت سجادعليه السلام كه در بيمارى به سر مى برد، كسى باقى نماند لذا خود حسين عليه السلام آماده رفتن به قربانگاه شد «حضرت اباعبدالله عليه السلام در دقيقه هاى آخر زندگانى خود آنان را از چنين پايانى بيم داد: «به خدا اگر مرا كشتيد به جان يكديگر مى افتيد و خون يكديگر را مى ريزيد اما خدا به اين كيفر بر شما بسنده نخواهد كرد، عذابى سخت براى شما آماده خواهد ساخت.» (39) امام به خاطر پاسدارى از حريم مقدس اسلام و ارزشهاى گرانبهاى آن در هيچ شرايطى جزع و بى تابى نكرد و تسليم قدرت طلبان و زورگويان جائر نشد و كشته شدن و اسارت خاندان را به جان خريد و به عهد خود وفا كرد و شهادت را عاشقانه پذيرا شد و به سوى محبوب شتافت. حسين عليه السلام با شهادت خود از يك سو راه مبارزه با بيدادگرى، فساد و ناجوانمردى ... را نشان داد و از سوى ديگر با خصلتهاى عاليه انسانى راه وصول به كمال و تقرب به حق را آموخت و پرچم حقانيت و عظمت تشيع را به خواهرش زينب كبرى عليهاالسلام سپرد.

بانوى كربلا زينب كبرى عليهاالسلام

زينب عليهاالسلام كاروان سالار است. وى نمونه اعلا و الگوى تمام عيارى از چگونگى حركت انسان به سوى كمال است و پس از برادر مسؤوليت ادامه نهضت پرخروش حسين را برعهده دارد، پرستارى از حجت خدا، امام زين العابدين عليه السلام نيز با اوست. هنگامى كه اهل بيت را در بدترين و نامناسب ترين شرايط به كوفه مى آورند در مدخل كوفه زينب عليهاالسلام دختر با فضيلت على و فاطمه مى درخشد. وى در حالى كه شجاعت و عفت و پاكى زنانگى درهم آميخته بود ضمن القاى خطابه اى براى اهل كوفه تلخكامى و غم و اندوه دايمى را مى طلبد (نفرين مى كند) و آنان را متوجه اين واقعيت مى كند كه چگونه تحت تاثير نفس پرفريب قرار گرفتند و بازيچه اميال جنايتكارى شدند و ننگ كشتن فرزند پيغمبر را بر دوش كشيدند و براى هميشه به عذاب الهى گرفتار شدند. زينب عليهاالسلام خطابه خود را بدين گونه آغاز مى كند:

«هرگز اشكهاى شما نايستد و شيونتان آرام نگيرد... ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگان را چگونه مى توانيد بشوييد؟» (40)

آرى اسراى دودمان رسول اكرم صلى الله عليه وآله با تبليغات سوء عمال يزيد به عنوان خارجى به كوفه وارد شدند اما «آنها هرگز به صورت يك جمعيت شكست خورده درنيامدند و دنبال همان هدف حسينى بودند.» (41) زينب عليهاالسلام بانوى خردمند بنى هاشم با تكيه به نيروى معنوى و عظمت روحى اش ترسى به خود راه نداد و با كمال شجاعت كوفيان عهدشكن و ابن زياد پليد بى رحم سركش و يزيد مقتدر مستبد تبه كار را رسوا كرد.

رسالت امام سجادعليه السلام

امام زين العابدين عليه السلام در نابسامانترين دوره امامت ائمه اطهارعليهم السلام مى زيست. پس از واقعه عاشورا و آغاز خلافتش همراه اسرا به اسيرى برده شد. در مدخل كوفه زينب عليهاالسلام خطبه اى ايراد فرمود كه به بيدارى و آگاهى اهل كوفه و كارگزاران يزيد انجاميد و موجب تاثر، سرافكندگى و پشيمانى آنان گرديد و زمينه درخشش امام چهارم عليه السلام را در مسجد شام فراهم ساخت وى در حضور يزيدبن معاويه با سخنرانى خود درباره تصحيح فرهنگ سياسى جامعه و تبيين اسلام و رهبر اسلامى و پيشواى قرآنى موضع خود را تشريح كرد. امام در مدت سى وچهار سال امامت خود مسائل مختلف مربوط به جامعه را در قالب صحيفه سجاديه نشر داد و خاطرات عاشورا را زنده كرد. امام از موضع حق حراست نمود و در مراقبت بر جريانهاى داخلى جامعه اسلامى همت گماشت و به پرورش فرزندى كه پس از وى به امر خدا امام خواهد بود توجه داشت و «از تربيت فرزند ديگر خويش زيدبن على بن الحسين عليه السلام كه به عنوان پرچمدار انقلاب خونين ديگر زيرنظر امام خود بايد بپاخيزند تا تبلور عاشورا كاستن نگيرد غافل نبود.» (42) حادثه عاشورا و نهضت امام حسين بسان خورشيدى سرچشمه فيض بخشى در عرصه ها و سطوح مختلف براى آزادگان بويژه شيعيان گرديد خون «مطهر حسين عليه السلام و يارانش بر زمين ريخت، اما از آن خون درخت آزادى و آزادگى روييد... و اين نهضت سرچشمه صدها نهضت ديگر شد كه در تاريخ اسلام پديد آمد مانند نهضت توابين، مختار ثقفى، زيدبن حسن، شهداى فخ... و تا هم اكنون نيز هر نهضتى كه عليه ستم و تباهى و روشهاى بيدارگرانه در دنياى اسلام و شيعه پامى گيرد.» (43) و نهضتى كه از سال 42 به لطف و عنايات حق و زعامت حضرت آيت العظمى امام خمينى قدس سره پى ريزى شد و در سال 1357 به انقلاب شكوهمند اسلامى پيوند خورد و هم اكنون حلاوت ثمرات آن را به جان مى چشيم نيز از بركات نهضت عاشوراى حسينى است. بر ما است كه از سيدالشهداعليه السلام و اصحاب باوفايش الگو گيريم و در حفظ و حراست ارزشهاى معنوى و منشهاى آسمانى و حقايق بسيارى كه در عاشورا درخشيدند بكوشيم و اين راه را به پايان برسانيم.

پى نوشت ها و مآخذ

1- عبدالكريم عثمان، روانشناسى از ديدگاه غزالى، ترجمه و نگارش محمدباقر حجتى، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، 1361، ص 330.
2- محمدرضا حكيمى، دانش مسلمين، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، بى تا، ص 332.
3- محمدرضا حكيمى، شرف الدين، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1360، ص 163.
4- همان، ص 163.
5- سيد جعفر شهيدى، پس از پنجاه سال، پژوهشى تازه پيرامون قيام حسين عليه السلام، تهران، اميركبير، 1358، ص 149.
6- همان، ص 136.
7- همان، ص 140-141.
8- همان، ص 146.
9- همان، ص 146.
10- ابوالحسن على بن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجواهر، ج 2، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 47، 64.
11- مرتضى مطهرى، حماسه حسينى، ج 1، تهران، انتشارات صدرا، بى تا، ص 178.
12- على شريعتى، شهادت، تهران، انتشارات حسينيه ارشاد، 1350، ص 40، 41، 42، 60.
13- سيدجعفر شهيدى، پس از پنجاه سال، صص 149، 150.
14- حماسه حسينى، ج 1، ص 238.
15- همان، ص 238.
16- عباس محمود عقاد، ابوالشهدا الامام حسين عليه السلام، ترجمه كاظم معزى، تهران، نشر كتابفروشى علميه اسلامية، بى تا، ص 138.
17- حماسه حسينى، ج 2، صص 122،123، 134.
18- همان، صص 134 و 135.
19- حماسه حسينى، ج 1، صص 238 و 239.
20- پس از پنجاه سال، ص 172.
21- علامه محمدحسين طباطبائى، شيعه در اسلام، قم، مطبوعاتى دارالتبليغ،1346، ص 135.
22- محمدرضا حكيمى، بعثت، غدير، عاشورا، مهدى، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، بى تا، ص 151.
23- حماسه حسينى، ج 2، ص 247.
24- پس از پنجاه سال...،صص 172 و173.
25- همان، ص 173.
26- همان، ص 181.
27- رجبعلى مظلومى، رهبر آزادگان، تهران، واحد تحقيقات اسلامى بنياد بعثت، 1362، ص 41.
28- حماسه حسينى، ج 3، ص 159.
29- ابوالشهدا الامام حسين عليه السلام، ص 138.
30- بعثت، غدير، عاشورا، مهدى، ص 155 تا 161.
31- همان، ص 151.
32- رجبعلى مظلومى، رهبر آزادگان، ص 42.
33- حماسه حسينى، ج 2، ص 262
34- همان، ص 261 تا ص 267.
35- همان، ص 268.
36- همان، ص 112 تا116.
37- همان، ص 118.
38- محمدباقر محقق، قرآن و امام حسين، تهران، انتشارات بعثت، 64، ص 94.
39- پس از پنجاه سال،...، ص 182.
40- حماسه حسينى، ج 2، ص 292.
41- بنت الشاطى، بانوى كربلا، ترجمه سيدرضا صدر، تهران، نشر چاپ جديد، ص 61، ص 167.
42- ابوالشهدا الامام حسين، ص 222.
43- بعثت، غدير ،عاشورا، مهدى، ص 162.
 

فصلنامه مشكوة شماره 60
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:38  توسط کردان و عمادی   | 

عزت و پایداری در سایه نهضت حسینی

به نام خدا

مقدمه:

سال 13۸1 از سوي رهبر فرزانه انقلاب اسلامي به سال عزت و افتخار حسيني نام گرفت. شايد بعضي دليل اين نامگذاري را براساس روال سنوات گذشته. كه معظم له هر سال را اسم‌گذاري مي كردند، اين سال را به وجود دو عاشوراي حسيني تبيين و تحليل كنند درصورتي كه اين ظاهر قضيه است اما در باطن و عمق آن قضيه‌اي ديگر نهفته است. محققان و پژوهشگران در روش تحقيق و رويكردي از آن كه به صورت‌هاي مختلف نزد بسياري از مفسران سنتي و جديد موجود است و آن را سمانتيك (Semantics) نامند، مي‌گويند: در فهم متون ديني بايد از قراين مختلف ماقلي و مقامي و قواعد زباني و نحوي و جهان‌بيني گوينده و از دانش نوين دلالت‌شناسي بهره جُست.[1] و اين همان چيزي است كه آن را درعلوم قرآن «اسباب النزول»[2] و در علم‌الحديث «جهت صدور حديث»[3]گويند.

در اين مقاله نگارنده ضمن بيان مفهوم‌شناس عزت و افتخار و تعميم ابعاد آن در زندگي حين‌بن علي(ع)، به تحليل شرايط سياسي- فرهنگي حاكم برجهان در آغاز سال 1381، پرداخت و نكات جالب و قابل توجهي را اشاره كردند.

1- مفهوم‌شناسي عزت و افتخار

1-1- عزت و افتخار در لغت و اصطلاح

عزت در لغت به معناي عظمت و بزرگواري و ارجمندي و ارج و سرافرازي آمده است.[4] شيخ بهايي عليه الرحمه مي‌گويد:

عزت اندر عزت آمد اي فلان
تو چه جوئي زاختلاط اين و آن

گرتو خواهي عزت دنيا و دين
عزلتي از مردم دنيا گزين[5]


در منتهي العرب، عزت در مقابل ذلت و به معناي ارجمندي و شدت است.[6]

راغب اصفهاني لغت‌شناس پرآوازه قرآن كريم عزت را از ريشه «ارض عزار» به معناي زمين‌سخت و نفوذناپذير مي‌داند و آن حالتي است كه انسان را ازمغلوب‌شدن بازمي‌دارد.[7]

«عزت نيز به معناي توانايي و در مقابل ذلت آمده است».[8]

فقيه دامغاني با توجه به كاربرد كلمه عزت و مشتقات آن در قرآن كريم، اين معاني را براي آن بيان كرده است:

1- عظمت و بزرگي 2- حميّت و اختلاف 3- غلظت و صلابت 4- سخت و دشوار 5- تقويت‌كردن 6- غلبه 7- المنع (محكم و استوار).[9]

افتخار در لغت به معناي نازيدن، باليدن و فخركردن، مباهات نمودن، [10]و… آمده است. و اگر اين نازيدن بحسب و نسب و مال و ثروت باشد كه در معرض تلف و نابودي است از امتيازات منفي آدمي در علم اخلاق تلقي مي شود و اگر اين مباهات در استقامت و پايداري در سخن حق باشد از ارزشهاي انسان بحساب مي‌آيد. رهبر بزرگوار انقلاب اسلامي در آغاز سال هشتاد و يك كه آن را سال عزت و افتخار حسيني ناميدند هم عزت را معنا كرده‌اند و هم افتخار را، و درخصوص افتخار فرمودند: امم حسين مظهر عزت بود و چون ايستاد، پس مايه فخر و مباهات هم بود، اين عزت و افتخار حسيني است. يك وقت كسي حرفي را مي‌زند، حرف را زده و مقصود را گفته است، اما پاي آن حرف نمي‌ايستد، وعقب‌نشيني مي‌كند، اين ديگر نمي‌تواند افتخار كند، افتخار متعلق به آن انسان، ملت و جماعتي است كه پاي حرفشان بايستند و نگذارند پرچمي را كه آنها بلند كرده‌اند، طوفانها از بين ببرد و بخواباند، امام حسين اين پرچم را محكم نگه‌داشت و تا پاي شهادت عزيزان و اسارت حريم شريفش ايستاد، عزت و افتخار در بعد يك حركت انقلابي اين است.

علامه طباطبايي مي‌گويد: عزت به معناي قاهر غيرمقهور و غالب غيرمغلوب اختصاص به خداوند عزوجل دارد زيرا كه غير او محتاج وحتي مالك نفس خويش نيست مگر اينكه خدا به او رحم كند وازعزت خويش چيزي به او ببخشايد همچنانكه به مؤمنين عزت داده است. «ولله العزه ولرسوله و للمؤمنين»[11] [12].

در يك تحليل روشن در متون ديني بدست مي‌آيد كه حقيقت عزت در درجه نخست قدرتي است كه دردل و جان انسان ظاهر مي‌شود و او را از خضوع و تسليم و سازش در برابر طاغيان و ياغيان بازمي‌دارد قدرتي كه با داشتن آن هرگز اسير شهوات نمي‌شود و در برابر هوي و هوس سرفرود نمي‌آورد. قدرتي كه او را به مرحله نفوذناپذيري در برابر «زر» و «زور» و «تزوير» ارتقا مي‌دهد و اين قدرت نيز از ايمان به خدا و عمل صالح سرچشمه مي‌گيرد و از اين جهت است كه در بعضي از متون تفسيري آمده است كه «عزيز به معناي قدرتمندي است كه شكست‌ناپذير است هم توانايي ارايه آيات بزرگ را دارد و هم دركوبندة تكذيب‌كنندگان است.»[13]

مقام معظم رهبري خود به طرح اين سؤال پرداخته و پاسخي زيبا ارايه مي‌نمايند. معظم له در همان سخنراني مذكور فرمودند: اين سال، سال عزت و افتخار حسيني است. اين عزت چگونه عزتي است؟ اين افتخار، افتخار به چيست؟ آن كسي كه حركت حسين‌بن علي را بشناسد، او مي‌داند كه اين عزت چگونه عزتي است. از سه بعد و با سه ديدگاه اين نهضت حسيني را كه در طول تاريخ ماندگار شده است مي‌شود نگاه كرد، در هر سه بعد، آنچه كه بيش از همه چشم را خيره مي‌كند احساس عزت و سربلندي و افتخار است. يك بعد مبارزه حق درمقابل باطل مقتدر است و يك بعد ديگر تجسم معنويت و اخلاق در نهضت حسين‌بن علي است. بعد سوم كه بيشتر در بين مردم رايج است، فجايع، مصيبتها، غصه‌ها، غم‌ها، خون دلهاي عاشورا است. ليكن در همين صحنه‌ي سوم باز هم عزت و افتخار هست. كساني كه اهل نظر و فكر و تأملند، بايد هر سه بعد را دنبال كنند.

2-1- عزت ذاتي و عزت عرضي

عزت از نظر منابع و مآخذ به دو دسته تقسيم مي‌شود: عزت ذاتي و دروني و عزت عارضي و بيروني. و به تعبير ديگر عزت درون انساني و انسان برون انساني. عزت درون انساني به اين معنا كه انسان عواملي كه سبب عزت و افتخار مي‌گردد در درون خويش دارد، عقل و هوش، حافظه، مديريت، توانمنديهاي فردي، ايمان به خدا وتواناييهاي جسمي و… همه با هم دست بدست هم داده و او را عزيز و سربلند ساخته‌اند. اما عزت برون انساني را يك فرد از بيرون كسب مي‌كند و با تلاش و كوشش بدست مي‌آورد، مال و ثروت، امكاناتزندگي، علم و دانش، پست و مقام، اختيارات قانوني و سازماني و اداري همه از اين مقوله است. عزت ذاتي و دروني مقدمه بهره‌وري نيكو از عزت عارضي و بيروني است. به اين معنا اگر عزت ذاتي در انسان نباشد انسان در استفاده از عزت عارضي دچار مشكل مي‌شود. كس كه داراي عقل نيكو و مديريت صحيح است در استفاده از عزتهاي عارضي موفقاست، اما اگر داراي عقل صحيح و ايمان قوي ومديريتي نيكو نباشد، در بهره برداري از مال و ثروت و اختيارات سازماني و اداري دچار چالش مي‌گردد.

3-1- عزت از نظر ظهور

عزت از نظر ظهور به عزت فردي (عزت نفس) و عزت سازماني و عزت ملي تقسيم مي‌شود.

1-3-1- عزت فردي (عزت نفس)

گاهي معناي عزت در حيات فرد ظهور مي‌كند و انسان از نظر امكانات ذاتي و عرضي احساس سربلندي و افتخار مي كند و داراي عزت نفس مي‌گردد. عزت نفس، يعني «مقدار ارزشي كه ما نسبت به خود مي‌دهيم و يا ديگران براي ما به عنوان يك شخص قايل هستند، درواقع، عزت نفس از مجموعة افكار، احساسات، عواطف و تجرب‌هامان در فرايند زندگي اجتماعي ناشي مي‌شود. مجموعه هزاران برداشت، ارزيابي و تجربه‌اي كه از خويش داريم باعث مي‌شود كه نسبت به خود احساس خوشايند ارزشمند بودن يا عكس آن را داشته باشيم، به همين دليل است كه وليام جيمز[14] عزت نفس را برداشتهاي ارزشمندي كه فرد براي خود قايل است تعريف مي‌‌كند. گرين والد[15] و بركلر[16]عزت نفس را شامل احساس خوب داشتن درباره خود، دوست داشتن خود، دوست داشته شدن و رفتار خوب ديگران با او، احساس موفقيت و احساس توانايي و راحتي در رهبري و تأثير جامعه مي‌باشد و در برابر باطل نفوذناپذير است. در مقابل عزت نفس، ذلت نفس قرار دارد كه انسان را در برابر باطل تسليم مي‌كند و براي بدست آوردن پست و مقام و مال در مقابل اربابان زر و زور و تزوير خوار و ذليل مي‌شود.

2-3-1- عزت سازماني

گاهي معنا و مفهوم عزت و عوامل آن در يك سازمان و مديريت ظهور مي‌كند و سازمان عزيز و مقتدر و قدرتمند مي‌گردد، از نظر مالي خودكفا مي‌شود، افراد تحت پوشش آن رابطه دوستانه و انساني با هم پيدا مي‌كنند، از نظر مالي ضعيف نبوده و قدرت رقابت سازنده با سازمانهاي همطراز خويش را دارند، از حريم خود دفاع مي‌كنند. از نظر توليد، نيرومند و قانون‌مداري در آنجا حاكم است، اما در مقابل ذلت سازماني، نهاد ومديريت آنرا در معرض سقوط و فروپاشي قرار مي‌دهد، از نظر اقتصادي ورشكسته شده و قدرت رقابت را از دست مي‌دهد. هرج و مرج و بي‌نظمي در آن حاكم مي‌شود و افراد زيرمجموعه آن سازمان از نظر مالي درمانده مي‌گردند. شكي نيست تحقق عزت سازماني در پرتو داشتن مديران لايق و كارمندان داراي عزت نفس و وجود قانوني فراگير و جامعه كه منافع همگان را تأمين كند امكان‌پذيراست.

3-3-1- عزت ملي

گاهي همه شاخص‌هاي عزت در سطح كشور و ملت ظهور مي‌كند و كشور مقتدر و نيرومند شده و در برابر باطل تسليم نمي‌شود، قانون مدار است، در عرصه سياسي جهان ابراز وجود مي‌كند، سخن خويش را به منصه ظهور مي‌نشاند، در حل و فصل منازعات بين‌المللي تأثيرگذار است، كسي جرأت حمله به او راندارد، در مسايل كشور، خود تصميم مي‌گيرند. جنگ و صلح را خود معين مي‌كنند و اما در مقابل، ذلت ملي قرار دارد، ملت ذليل وابسته است، ديگران درباره آنها تصميم مي‌گيرند، جنگ و صلح آنها را معين مي‌كنند،[17] كتب درسي آنها را تدوين مي‌كنند،[18]قوانيني مانند «كاپيتولاسيون» وضع مي‌كنند كه به موجب ان يك آمريكايي كه در ايران مرتكب قتل مي‌شود در آمريكا محاكمه شود اما هيچ مقامي در ايران حق محاكمه يك آمريكايي جنايتكار در ايران را ندارد. اين ذلت يك ملت است كه بيگانگان در سرزمين آنها وارد شوند و به مال و نواميس آنها تجاوز كرده و آنها به دليل ترس و يا ضعف سكوت كنند عزت فردي و عزت سازماني و عزت ملي در هم تأثير دارند و عزت فردي و عزت سازماني مقدمه تحقق عزت ملي است و عزل ملي به وفاق ملي، مشاركت اجتماعي و مردم سالاري ديني تحقق مي‌يابد، ملتي عزيز است كه داراي مسئولين بزرگ و دانشمند، تيزهوش وعاقل، قبور و داراي سعه صدر، شجاع و باايمان باشد، اما اگر داراي كارگزاراني ترسو و ضعيف، رفاه طلب و بي‌ايمان، كوتاه‌بين و غيرعاقل باشند در برابر تهديد دشمنان ملت، ضعف نشان داده و درنتيجه مردم با آنان همسو نبوده و عزت ملت را تبديل به ذلت خواهند كرد، تجربه نشان داده است آنان كه چراغ سبز به دشمن نشان داده‌اند مردان ترسو و بي‌ايماني بودند كه قبلاً در رفاه طلبي و ماديت فرورفته و چون تهديد آمريكا منافع آنها را به خطر مي‌انداخت، در مقابل آنها تسليم شدند.

4-1- عزت ممدوح و عزت مذموم

معنا و مفهوم عزت و عوامل آن كه در زندگ آدمي متجلي مي‌شود گاهي ممدوح و زماني مذموم و مورد نكوهش خداوند واقع شده است. اگر عزت و افتخار به چيزي باشد كه شرع آن را پسنديده و مورد رضايت شارع مقدس اسلام باشد اين عزت ممدوح است. اگر عزت و افتخار به مال و ثروت، حسب و نسب، پست و مقام و چيزهاي فاني و زودگذر دنيا باشند، اين عزت مورد مذمت واقع شده است.

«ساحران دنياپرست معاصر فرعون، نيرنگهاي خود را به نام و عزت او آغاز كردند (وقالوا بعزه فرعون انا لنحن الغالبون)[19]: و گفتند به عزت فرعون سوگند كه ما پيروز خواهيم شد (عزت مدموم). اما بزودي از عصاي چوپاني موس(ع) شكست خوردند ولي هنگامي كه از زير پرچم مذلت بار فرعون بيرون آمدند و در سايه توحيد قرار گرفتند و ايمان آوردند چنان نيرومند و شكست‌ناپذير شدند (عزت ممدوح) كه سخت‌ترين تهديدهاي فرعون در آنها موثر نيفتاد، دست و پا وحتي جانشان را عاشقانه در راه خدا دادند و شربت شهادت نوشيدند و با اين عمل نشان دادند كه در برابر زور و زر و تزوير تسليم نمي‌شوند و شكست‌ناپذيرند و تاريخ پرافتخار آنها اموز برايما يك دنيا درس آموزنده است».[20]

5-1- اسلام دين عزت و افتخار

اسلام دين عزت و افتخار بوده و وهن و ذلت را نمي‌پذيرد، خداوند انسانهاي مؤمن را افراد بزرگ و بزرگوار مي‌داند و در خطاب به آنها مي‌گويد:

«ولاتهنوا ولاتحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين»[21]

و سست نشويد، و حزن و اندوه بدل راه ندهيد، و شما بزرگيد اگر مؤمن باشيد.

«ولا تهنوا و تدعوا الي السلم و انتم الاعلون والله معكم»[22]

و (شما اي مؤمنان) سست نشويد و زير بار صلح ذلت بار نرويد و شما بزرگيد و خدا با شماست.

به موجب آيات فوق انسان مؤمن عزيز و بزرگوار بوده و زير بار ارتباطي كه موجب ذلت او گردد نمي‌رود.

«لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلاً»[23]

«هيچگاه خداوند راهي براي پيروزي و تسلط كافران بر مسلمانان قرار نداده است».

فقهاي اسلامي از آيه فوق قانون «نفي سبيل» را استخراح كرده‌اند و به موجب آن هر نوع ارتباط نظامي، سياسي، فرهنگي و… با بيگانگان كه سبب تسلط كافران بر مؤمنان گردد را ممنوع دانسته‌اند.[24]

امام خميني (س) در همين ارتباط فرمودند:

«اگر در روابط سياسي بين دولتهاي اسلامي و دول اجانب، خوف آن باشد كه اجانب بر ممالت اسلامي، تسلط پيدا كنند اگرچه تسلط سياسي و اقتصادي باشد لازم است بر مسلمانان كه با اين نحو روابط مخالفت كنند و دول اسلامي را وادار كنند به قطع اين گونه روابط.»[25]

اگر انسان گرسنه باشد بهتر از اين است كه نفس خويش را به ذلت خواهش كوچك كند ودست تكدي پيش ديگران دراز نمايد.

آيه‌ا… موسوي خميني در تحرير الوسيله باب مجوزات تيمم، يكي از موارد تيمم را اين دانسته‌اند كه شخصي با منت آب را براي وضو در اختيارديگري قرار مي‌دهد،[26] و چون منت‌گذاشتن با عزت و بزرگوار شخص مؤمن منافات داردنبايد پذيرفت و بجاي وضو بايد تيمم كرد. و درهمين ارتباط فرمودند:«اگر كسي مقداري آب بي‌منت مي‌بخشد بايد قبول كند.»[27]

بنابراين معلوم مي‌شود اسلام دين بزرگ و باعزتي است و مسلمانان نيز بايد عزيز و باعزت باشند و ارزش خويش را با تن دادن به خواهشهاي نفساني و قرارگرفتن در سيطره كافران از دست ندهند.

2- عزت و افتخار حسيني، نكته‌ها و پيامها:

اگر در علل نامگذاري سال هشتاد و يك به سال عزت و افتخار حسيني با رويكردي از تحقيق كه آن را سمانتيك (Semantics) مي‌گويند ودر مقابل روش تحقيق هرمنوتيك (Hermeneutics)[28] قرار دارد به قضيه نگاه كنيم، يعني شرايط سياسي، فرهنگي حاكم بر جهان را در پايان سال هشتاد تحليل و بررسي كنيم دلالت الفاظ و جهان‌بيني گوينده،[29] ونگرش فردي كه به عنوان مظهر عزت وافتخار مطرح گرديد،[30]درنظر بگيريم، قراين حاليه و مقاليه را در زمان صدور سخن مطالعه نمائيم. نكاتي را به عنوان رمز و راز در علل نامگذاري سال هشتاد و يك به سال عزت و افتخار حسيني مي‌توانيم پيدا كنيم، لكن نگارنده جهت اختصار به سه مورد از اين رمز و راز اشاره خواهد كرد.

الف- اواخر سال 1380 و آغاز سال 1381، دنيا با بحران حادثه يازده سپتامبر سال 2001 ميلادي در آمريكا مواجه بود، دولتمردان آمريكا اين حادثه را بهانه كرده و بعضي از كشورها، از جمله ايران را تهديد به حمله نظامي كردند، ايرانياني كه در دوران دفاع مقدس با الهام از نهضت كربلا در برابر رژيم عراق كه آنهم آشكارا و پنهان بوسيله ايالات متحده آمريكا حمايت مي‌شد مقاومت كردند و سرانجام با عزت و افتخار، از اين جنگ تحميلي بيرون آمدند، اكنون مورد تهديد قرار گرفتند. اين مهمتين قضيه‌اي بود كه رهبر فرزانه انقلاب اين سال را سال عزت و افتخار حسيني نام نهاد تامردم با سرمشق و الگو قراردادن حسين‌بن علي(ع) و شناسايي عوامل عزت حسيني و تبعيت از آن بزرگوار، اسلام را تقويت كنند و شكست و زبوني دشمن را فراهم سازند.

ب- ازسوي ديگر، در دنيا يمعاصر مسلمانان با بحران هويت مواجه‌اند، شناسنامه توحيدي و اسلامي بسياري از آنان به فراموشي سپرده شد، فطرت خداجويي، غيرت اسلامي را كنار زدند و دل به غرب سپردند و به شعارها، و مدينه فاضله آنها چشم دوختند، اين موضوع را مي‌توانيم با دقت در نوع لباس و پوشش مسلمانان، رفتار و كردارشان به احكام اسلامي جستجو كنيم، نامگذاري سال 81 به سال عزت و افتخار حسيني، درواقع شناخت هويت اعتقادي سيدالشهداء است و هويت آن عزيز با وابستگي او به توحيد وعمل به سيره جدش رسول اكرم(ص) و پدرش علي‌ابن ابي‌طالب منتهي مي‌گردد.

ج- در آغاز سال 1381،‌ انقلاب اسلامي ايران با تهاجم گسترده تبليغاتي غرب روبرو بود. استكبار جهاني كه شكست خود را حتمي مي‌ديد و موج انقلاب اسلامي حتي در سرزمينشان آنها را تهديد مي‌كرد، با تمام قدرت و توان شبيخون فرهنگي را عليه جمهوري اسلامي آغاز كردند، و به قول آلوين تافلر[31]در عصر انفجار اطلاعات، موجي در جهان ايجاد شد، و جهان به دليل پيشرفت صنعت تكنولوژي و ارتباطات و شبكه جهاني اينترنت بهصورت دهكده كوچكيدرآمده است كه فرهنگها، افكار، انديشه‌ها براحتي قابل انتقال است و اين همانچيزي است كه اخيراًُ بوسيله يكي از مزدوران صهيونيست جهت براندازي جمهوري اسلامي ايران پيشنهاد گرديد. آنها مي‌خواهند با رواج فرهنگ ابتذال و پخش فيلم‌هاي منحرف‌كننده از طريق ماهواره‌ها و انتشار سي‌دي‌هاي مستهجن ميان جوانان، آنها را بي‌تفاوت سازند. هم فرهنگ ابتذال را رونق دهند، هم با شعارهاي به ظاهر منطقي وعقلاني، ما را خلع سلاح كنند كه يكي از اين شعارها، اصلاحات است.

1-2- عزت و افتخار حسيني وعدم پذيرش ذلت

نبرد حق و باطل و كفر و ايمان، درطول تاريخ همواره استمرار داشته و خواهد داشت. روزي هابيل، قابيل را كشت، فرعون در برابر موسي و نمرود در برابر ابراهيم قرار گرفت، بت‌پرستان محمد(ص) را تهديد به مرگ كردند، و دنياپرستان علي(ع) و خاندانش را خانه‌نشين ساختند و يزيديان خون عاشورائيان را به زمين ريختند، راستي اگر در برابر باطل كس قد عَلَم نمي‌كرد و در مقابل كفر شخصي مقاومت نمي‌نمود، مجاهدان در راه خدا ابدان و سينه‌هاي خويش را هدف شمشيرها و گلوله‌ها قرار نمي‌دادند سرنوشت حق چه مي‌شد؟ ايمان چه وضعيتي داشت؟ اگر حسين‌بن علي(ع) در تاريخ نمي‌بود و زينبي (س) وجود نمي‌داشت. كربلا در تاريخ گُنگ مي‌ماند و كسي از عباس و علي‌اكبر و حبيب و مسلم بن عوسجه و … خبري نداشت، حربن يزيد رياحي را كسي نمي‌شناخت! مظلوميت حين را احدي درك نمي‌كرد، كربلا يك تاريخ است و معلم اينتاريخ فرزند رسول خدا حسين‌بن علي(ع) است. سيدالشهداء در اين كلاس آموخته است: آنجا كه حق در معرض يورش باطل قرار گرفت و آزادي در بند و اسارت واقع گرديد، و ظالم بر مظلوم تسلط يافت و باطل حق، و حق باطل جلوه يافت بايد سكوت را شكست، بايد فرياد زد و قيام همه جانبه نمود و جان را فداي اسلام عزيز ساخت، اين حماه تاريخ را بايد هر ساله در محرم تكرار كرد. كلاس كربلا را بر مظلوماني كه مورد تهاجم همه جانبه استكبار قرار گرفتند تدريس نمودتا اسلام جان ديگري بگيرد.

سال 131، سال عزت و افتخار حسيني نام گرفت، تا عزت و افتخارحسيني در ذهن‌ها تداعي گردد، شهادت‌طلبي سيدالشهداء و اصحابش يادآوري شود، ايثارها و رشادتهاي آنها متذكر گردد، ملت خاطرات نبرد حسينيان بر عليه يزيديان را تكرار كنند، عزت حسيني را به ياد آورند كه فرمود:«موت في عز خير من حياه في ذل»[32].

بايد عزت را در گروه اطاعت از خدا طلب كرد، و از ذليل و خوارشدن در برابر مدرم پرهيز نمود.

«من كان يريد العزه فلله العزه جميعاً».[33]

حضرت صادق (ع) فرمودند:

«ان الله تبارك و تعالي فوض الي المؤمن كل شي الا اذلال نفسه».[34] خداوند تبارك و تعالي همه چيز را به مؤمن واگذارده جز دليل و خوار ساختن خودش را.

آري تأسي از عزت و افتخار حسيني و شهادت‌طلبي و دفاع همه جانبه آن بزرگوار از اسلام عزيز، سبب خواهد شد دين جان تازه‌اي گيرد و از گزند قدرتهاي شيطاني، بويژه استكبار جهاني حفظ گردد.

2-2- عزت و افتخار حسيني و يافتن هويت ديني

گرچه موج انقلاب اسلامي ايران، دنيا را فراگرفته و حركت جديد ديني در دنيا آغاز شده است اما دشمنان اسلام در برابر اين حركت ديني صدها موانع فولادين ايجاد كرده اند و با ابزارهاي مختلف ضدديني مي‌خواهند مانع رسيدن اين موج حيات‌بخش به انسانها گردند. استكبار جهاني براي بي‌هويت ساختن مسلمانان صدها دلار هزينه كرده است. او با پخش فيلم‌هاي مبتذل ماهواره‌اي، سي‌دي‌هاي مستهجن، رشد دادن اعتياد،‌ شبيخون گسترده فرهنگي را آغاز كرده تا مسلمانان را از هويت ديني خويش بيگانه سازد و در اين مبارزه در بعضي از اماكن تا حدي موفق بوده است. دليل اين موفقيت را در نوع لباس و آرايش مسلمين، تصاوير هنرپيشه‌هاي غيرمسلمان بر شيشه مغازه‌ها و ويترين‌ها، دين گريزي‌ و گرايش به فرهنگ غرب و فيلم‌هاي مبتذل، و… مي‌توان جستجو كرد. راستي چارة كار چيست؟ با اينكه بيست و اندي سال از پيروزي انقلاب اسلامي مي‌گذرد و صدا و سيما و گويندگان و مسئولين مردم را به سوي دين مي‌خوانند، اما دين‌گريزي در جامعه وسعت مي‌گيرد، نرخ اعتياد، آمار طلاق، فرار دختران و پسران جوان از محيط خانه روز بروز نسبت به گذشته شدت مي‌يابد.

گرچه دين گريزي و رشد مفاسد اخلاقي در جامعه را مي‌توان در علل مختلف تحلل و بررسي كرد و براي مبارزه با آن راهكارهاي گوناگون پيشنهاد نمود ولي قدر مسلم يكي از راهكارهاي مهم مبارزه با دين‌گريزي و مفاسداخلاقي بازگشت به دين و يافتن هويت اعتقادي است.

راستي شناسنامه اعتقادي سالار شهيدان چگونه است، تا از اين شناسنامه اعتقادي الگو گيريم. شناسنامه اعتقادي حسين(ع) را مي‌توان در وصيت آن بزرگوار به برادرش محمد حنفيه پيدا كرد آنجا كه در وصيتش به برادر خود فرمود:

«ان الحسين بن علي يشهد ان لا اله الا الله، وحده لاشريك له و ان محمد (ص) عبده و رسوله، جاء بالحق من عند الحق، و ان الجنه والنار حق، و ان الساعه آتيه لاريب فيها؛ و ان الله يبعث من في القبور».[35]

«حسين بن علي گواهي مي‌دهد كه هيچ معبودي جز خداوند نيست، اوست يگانه كه انباز و شريك ندارد، و بدرستيكه محمد(ص) بنده او و فرستاده اوست، كه به حق از جانب حق آمده است.

و اينكه بهشت و جهنم حق است و ساعت قيامت فرا مي رسد و در آن شكي نيست و اينكه خداوند تمام كساني را كه در قبرها هستند برمي‌انگيزاند».

آري، حسين(ع) وابسته به خدا و رسول گرامي اسلام است، او انسان موحدي است كه به خدا و قيامت ايمان كامل دارد. به حشر و نشر انسانها و حساب رس اعمال معتقد است از اين رو عزت وافتخار را در پرتو عمل به اسلام و انصاف با مردم مي‌داند و آن را گامي در جهت قرب به محبوب تلقي مي‌كند.

«من ينصف الناس من نفسه لم يزده الله الاعزا».[36]

«هركس از سوي خويش با مردم انصاف دهد خداوند چيزي غير از عزت بر او نمي‌افزايد».

«ما من عبد كظم غيظاً الا زاده الله عزوجل عزاً»[37]

«هيچ بنده‌اي خشم خود را فرو نمي‌نشاند مگر اينكه خداوند عزت او را مي‌افزايد».

بازگشت به خدا در پرتو ايمان وعمل صالح حاصل مي‌شود. و كسي كه مي‌خواهد عزيز و سربلند باشد و محبوب دلها گردد تقوي الهي پيشه كند لذا رسول گرامي اسلام فرمود:

«من اراد ان يكون اعزالناس فليتق الله».[38]

«هر كس مي‌خواهد عزيزتين مردم باشد، بايد تقوي الهي پيشه كند».

بازگشت به دين واتصال به خداوند نه تنها سبب رشد و تجديد حيات ديني و معنوي است بلكه عالي‌ترين راهكار در مبارزه با مفاسد اقتصادي و انحرافات اخلاقي مي‌باشد.

3-2- عزت و افتخار حسيني و اصلاحات

يكي از بحث‌هاي گرم و داغ سالهاي اخير، بخصوص آغاز سال 1، بحث اصلاحات بوده است، عده‌اي سطحي‌نگر، بدليل اينكه بعضي از شعارهاي اصلاح‌طلبان با مباني ديني و انقلاب اسلامي متعارض بود[39] بطور كلي با آن مخالفت كردند، دشمن اين مخالفت را بهانه كرده و به شعار منطقي اصلاحات متمسك گشت و آن را مانند چماقي، مرتب بر فرق انقلاب اسلامي و مسئولين درجه اول نظام فرود مي‌آورد؛ رهبر معظم انقلاب اسلامي بارها از اصلاحات، ضرورت و هدفها ومبناي آن سخن‌ گفتند و به دو نگرش افراطي و تفريطي در اين زمينه اشاره كردند كه يكي را تحجر و آن ديگري را انحراف ناميدند.[40] نامگذاري سال 81 به سال عزت و افتخار حسيني درواقع تائيد ضمني ضرورت اصلاحات است تا دشمن از اين اشعار خلع سلاح شود، زيرا اگر هدف نهضت اباعبدالله الحسين(ع) را نگاه كنيم، آن حضرت هدف قيام را اصلاحگري معرفي مي‌كند آنجا كه مي‌فرمايد:

«اني لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً؛ و انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي محمد (ص) اريد ان امر بالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيره جدي و ابي علي‌بن ابيطالب(ع)».[41]

از سخن فوق پنج نكته مهم بدست مي‌آيد:

1- هدف نهضت اباعبدالله الحسين (ع) اصلاح‌طلبي بوده است.

2- روش اصلاحات در اين نهضت، امر به معروف و نهي ازمنكر بيان گرديد.

3- مبناي اصلاحات در نهضت حسيني، تبعيت از سيرة رسول خدا(ص) و علي‌بن ابي‌طالب(ع) مي باشد.

4- ميدان و قلمروي اصلاحات با استفاده از معناي معروف ومنكر،[42] تمام ابعاد زندگي فردي و اجتماعي و سياسي واقتصادي است.

5- مراد از اصلاحات، اصلاحات امور مردم است نه اصلاحات دين خدا، زيرا دين خدا نياز به اصلاحات ندارد.

بنابراين يادآوري عزت و افتخار حسيني، تداعي اصلاحات است، تمسّك به اين شعار زيبا و عمل به آندر اينسال نه تنها سبب تجديد حيات اسلام است بلكه خلع سلاح نمودن كساني است كه زير لواي اين شعار اصلاحات آمريكايي را طالبند، استاد شهيد مطهري چهل سال قبل حكمتي بر قلم جاري كرده كه گويا، هشداري براي جامعه امروز ماست، فرمودند:

«امروز اين ملت، تشنة اصلاحات نابسامانيها است، و فردا تشنه‌تر خواهد شد ملتي است كه نسبت به ساير ملل احساس عقب‌افتادگي مي‌كند وعجله ‌دارد به آنها برسد، از طرفي مدعيان اصلاح‌طلبي كه بسياري از آنها علاقه‌اي به ديانت ندارند. زيادند و دركمين احساسات نو و بلند نسل امروزند، اگر اسلام و روحانيت به حاجت‌ها و خواسته‌ها و احساسات بلند اين ملت پاسخ مثبت ندهد، بهسوي آن قبله‌هاي نوظهور متوجه خواهند شد، فكر كنيد آيا سنگر اصلاحات را اين افراد، اشغال كنند موجوديت اسلام و روحانيت به خطر نخواهد افتاد.[43]

بنابراين چه لزومي دارد با نام دين با اصلاحات مخالفت كنيم در حالي كه پيامبران در قرآن مصلحان معرفي‌ شده‌اند، قرآن از زبان حضرت شعيب مي‌گويد:

«و ان اريد الا الاصلاح ما استطعت».[44]

«من قصدي جز اصلاح جامعه تا آنجا كه بتوانم ندارم».

حضرت علي(ع) در نامه به مالك اشتر نخعي يكي از وظايف حكومت اسلامي را اصلاحات امور مردم معرفي مي‌كند.[45]

علامه فيّومي كلمه صَلَحَ را در لغت خلاف (فَسَدَ) بيان كرده است.[46] و اصلاح در قران در مقابل افسادآمده است. «و اذا قيل لهم لا تفسدوا في‌الارض قالوا انما نحن مصلحون».[47]

«وقتي به منافقين گفته شود در زمين فساد نكنيد گويند همانا ما فقط اصلاح گرانيم».

فقيه دامغاني با توجه به كاربرد ماده «صلح» در آيات قرآن كريم آن را به معاني 1- الايمان 2- حسن المنزله 3- الرفق 4- تسويه الخلق 5- الاحسان 6- الطاعه 7- اداء الامانه 8- برالوالدين 9- الامربالمعروف والنهي عن المنكر 10- الحج»[48] دانسته است.

بنابراين «اصلاحات يك روحيه اسلامي است هر مسلماني به حكم اينكه مسلمان است خواه ناخواه اصلاح‌طلب و لااقل طرفدار اصلاح طلب است، زيرا اصلاح‌طلبي هم به عنوان يك شأن پيامبري در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهي ازمنكر است كه از اركان تعليمت اجتماعي اسلام است».[49]

بنابراين با توجه به معناي اصلاحات در متون ديني كه دامنه اصلاحات سياسي، اجتماعي، فرهنگي،‌ اقتصادي. قضايي و… را پوشش مي‌دهد عاقلي پيدا نمي‌شود تا با آن به مخالفت برخيزد، بلكه مخالفت‌ها، در مبناها و روشها است، سال عزت وافتخار حسيني توجه به اصلاحات به روش امر به معروف و نهي از منكر، و بر مبناي سيره رسول خدا(ص) و جانشين برحقش علي‌بن ابي‌طالب است. نكته مهمي كه از آيه فوق (انما نحن مصلحون) بدست مي‌آيد ايناست كه اصلاحات با جمله اسميّه ذكر شده است و جمله اسميه دلالت بر استمرار دارد،[50] و اين موضوع نشانه آن است كه اصلاحات امري مستمر و دايميبوده و ضرورت دارد مصلحان دين اشنا پيوسته مسايل جديد و نوين را با قرآن و سنت پيامبر(ص) و علي(ع) مقايسه كنند و قوانين جديد را با استفاده از اين منابع استخراج و براي نسل امروزي بيان نمايند.


نتيجه‌گيري:

آنچه درخصوص عزت وافتخار حسيني، مفهوم‌شناسي و تعميم آن در سيره اباعبدالله الحسين(ع)، نكته‌ها و پيامها در فلسفه نامگذاري اين سال مورد تحليل و مداقه قرار گرفت. اين نتيجه مهم را مي‌رساند كه ملت ايران در تداوم پيروزيها و مقابله با قدرتهاي استكباري و واردكردن ضربه‌هاي متقابل بر دشمن، لازم است در مفهوم‌شناسي عزت، منابع و عوامل عزت را در ابعاد مختلف زندگي حسين بن علي(ع) شناسايي كند و پس از شناسايي و معرفت مورد تأسي و پيروي قرار دهد چرا كه نجات واقعي انسانها از بند ستم و حفظ اقتدار و عزت ملت‌ها، در گرو عمل به اين عوامل ومنابع، و تحقق عيني اهداف نهضت سيدالشهداء مي‌باشد.

فهرست منابع و مآخذ:

1- قرآن كريم- ترجمه استاد محمد مهدي فولادوند.
2- نهج‌البلاغه- امام علي(ع)، جمع‌آوري سيدرضي، با ترجمه محمد دشتي، چاپ سوم، انتشارات مشهور-1373.
3- آلوين تافلر، موج سوم، ترجمه شهيندخت خوارزمي، تهران نشر فاخته، چاپ 12-1377.
4- حجتي سيد محمدباقر، اسباب النزول، وزارت ارشاد اسلامي، زمستان 1365،‌چاپ اول.
5- حسيني طهراني سيدمحمد حسين، لمعات الحسين، انتشارات صدرا، چاپ دوم1407ق.تهران.
6- الحرالعاملي الشيخ محمد حسين، وسايل الشيعه، المنشوراتك المكتبه الاسلاميه، تهران.
7- دهخدا علي‌اكبر، لغت‌نامه. انتشارات دانشگاه تهران، چاپ جديد بهار- 1373.
8- الدامغاني حسين‌بن محمد، قاموس القران اوالوجوه و النظائر في القرآن الكريم، حققه و ربته واكمله و اصلحه، عبدالعزيز سيدالاهل، دارالعلم للملايين، بيروت لبنان، چاپ دوم1977.
9- ذوعلم، علي، ضداصلاحات و تحجر از ديدگاه استاد مطهري، كتاب نقد16، فصلنامه انتقادي، فلسفي و فرهنگي، پائيز79.
10- راغب الاصفهاني. معجم مفردات الالفاظ القرآن. تحقيق نديم مرعشي، چاپخانه: التقدم العربي، 22 شوال-1392 ق، دارالكاتب العربي.
11- سبحاني جعفر، فروغ ابديت، مركز انتشارات دارالتبليغ اسلامي- قم.
12- ستوده، هدايت الله، روانشناسي اجتماعي، انتشارات آواي نور، تهران، 1381، چاپ ششم.
13- صفي پور عبدالرحين بن عبدالكريم، منتهي الارب في لغه العرب، انتشارات كتابخانه سنايي.
14- طباطبايي محمدحسين، الميزان في تفسيرالقرآن، المنشورات جامعه المدرسين- قم.
15- الفيومي المقري، احمدبن محمدبن علي، المصباح المنير. چاپ صيدا، لبنان.
16- قراملكي احد، فرامرز، روش‌شناس مطالعات ديني، چاپ اول، 1380، ناشر: دانشگاه علوم اسلامي رضوي.
17- قرشي سيدعلي‌اكبر، قاموس قرآن، دارالكتب الاسلاميه، تهران بازار سلطاني، 1352،ش.
18- مطهري مرتضي، نهضت‌هاي اسلامي در صدساله اخير، انتشارات صدرا، تابستان-1375.
19- مطهري، مرتضي، حماسه حسيني، انتشارات صدرا. چاپ شانزدهم،‌1372.
20- مطهري، علي،‌ اصلاح طلبي. چاپ سوم، مهر 1379، انتشارات صدرا.
21- مجلسي محمدباقر. بحارالانوار، مؤسسه الوفاء، بيروت، لبنان.
22- مامقاني، تلخيص مقباس الهدايه، تلخيص و تحقيق علي‌اكبر غفاري، چاپ اول. 1369ش، نشر صدوق جامعه الصادق.
23- مكارم شيرازي، ناصر،‌ تفسير نمونه، چاپ مدرسه اميرالمؤمنين، قم.
24- موسوي خميني، روح الله. توضيح المسايل. دفتر انتشارات اسلامي، وابسته به جامعه مدرسين قم.
25- همان، تحريرالوسيله، ناشر: دفتر انتشارات اسلامي، وابسته به جامعه مدرسين، بي‌تا.
26- همايون سيدحسين، بازخواني اصلاحات در رهيافتهاي علوي، انديشه سال ششم، ش5- فروردين و ارديبهشت سال 1380.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:36  توسط کردان و عمادی   | 

مقاله اول

مقدمه
فهم تاريخ اگر براي اجرا در برهة كنوني كاربرد نداشته باشد، حداقل شناخت بيش‌تر و جامع‌تري نصيب پژوهنده مي‌سازد. اما تاريخ اسلام، به ويژه صدر نهضت و حوادث اجتماعي كم‌نظير آن، همواره مايه‌هايي غني از تكرار و تجربه را در خود دارند، كه اين امر به تعامل اجتماعي نهفته در آموزه‌هاي اين دين باز مي‌گردد. از همين روست كه طي سالهاي اخير و بنابر ملاحظات خاص اجتماع كنوني، بازنگري حوادث نيم‌قرن نخست هجري يعني از غدير تا عاشورا، مورد اهتمام قرار گرفته است. و حتي در چند نوبت مقام معظم رهبري، خواص و پژوهشگران را به تفكر در ماهيت اين رويدادها فرا خوانده‌اند. از جمله ايشان طي سخنراني مبسوطي در حسينيه لشكر حضرت محمد رسول‌الله (ص) فرموده‌اند:

«در اين تاريخ چيزي هست كه اگر بخواهيم از آن عبرت بگيريم بايد دغدغه داشته باشيم. زيرا عبرت‌آموز است. مگر ما از جامعة زمان پيغمبر و اميرالمومنين محكمتريم؟ اگر اين قضايا تحليل نشوند ممكن است چند سال ديگر، جامعة اسلامي ما نيز كارش به آنجا بكشد!»[1]

به گفته ايشان، تحليل اين رويدادها يك جنبه تاريخي دارد (كه نگارنده نيز اعظم همت خود را مصروف آن ساخته است) و يك جنبة تطبيقي با شرايط امروز شكل‌گيري رويدادهاي بين دو فصل مهم غدير تا عاشورا نيز بر دوركن خواص و عوام جامعه استوار است. از بين اين دوركن نيز نگارنده به لحاظ اهميت خواص و نقش موثر موضعگيري‌هاي آنان، بيش‌تر به تحليل عملكرد آنها پرداخته است.

مؤلفه‌هاي فاجعة عاشورا
واقعة حيرت‌آور قتل خانوادة پيغمبر در جامعة اسلامي بر مبناي مؤلفه‌هايي اجتماعي شكل گرفته است، كه اگرچه تكرار آنها با همان شدت و روش بعيد مي‌نمايد، اما چون در هر جامعة داراي تعامل امكان انحراف از اصول وجود دارد شناخت امروزين آن محورها با توجه به عصر پيامبر (ص) و رويدادهاي مهم پس از ايشان ضروري است.

«در حقيقت كساني كه به پيامبر گرويده بودند، دو دسته بودند: مؤمنان فداكار و جز آنان. دستة دوم خود گروه‌هاي چندي بودند: يكي آنان كه هنوز بسياري از منش‌هاي جاهليت در ايشان زنده بود. ديگر آنان كه توسعة تعليمات اسلام هر گونه استفاده نامشروع و قدرت شيطاني را از آنان سلب كرده بود، و سوم منافقان و دورويان پليدي كه در جستجوي فرصتي مناسب بودند تا از اجراي تعاليم اسلام بكاهند. كاري كه در حيات پيامبر (ص) عملي نمي‌شد و شخصيت ا و مانع از اين كار بود.»[2]

اگر گروه نخست جبهة دوم را عوام جامعه اسلامي تلقي كنيم، به خطا نرفته‌ايم چرا كه بسياري از مسلمانان جزيره‌العرب كه از آغاز نهضت اسلام همراه آن نبودند، و پس از پايان كار قريش مسلماني اختيار كردند، به حقيقت دين دست‌نيافته و به اخلاق اسلامي آراسته نگشته بودند. گروه‌هاي ديگر اين جبهه نيز يا آناني كه بر اثر ملاحظات سياسي و اجتماعي تن به پذيرش اسلام داده بودند و از اين حركت جديد طمع منفعتي دنيوي و اعتباري داشتند، و يا مهتران و افراد خاصي بودند كه با پيروزي قاطع اسلام چاره‌اي جز تمكين مصلحتي و مترصد فرصت بودن را پيش روي خود نمي‌ديدند.

رحلت پيامبر (ص) به قولي براي مسلمانان آزمايشي بزرگ بود. زيرا آنان مي‌توانستند به صراحت قرآن مجيد از بازگشت به دوران جاهليت ابا كنند. اما آيا چنين شد؟ بررسي وقايع آن هنگام و تأثيري كه بر رويدادهاي مهم بعد از خود نهاد خلاف اين را مي‌گويد. البته برخي محققان نيك‌انديش پرسش‌هاي متعددي را در اين خصوص مطرح كرده‌اند و ضمن آن مي‌گويند آنان كه در آن روز چنان راهي را پيش‌پاي مسلمانان نهادند غم دين داشتند يا بيم فرو ريختن حكومت؟ يا امارت مسلمانان را چون رياست قبيله مي‌دانستند؟

«آيا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مي‌توان از دين جدا ساخت؟ به خصوص كه شارع اسلام خود اين اصل را تثبيت كرده باشد؟ هر چه باشد سخن شهرستاني (در الملل و النحل، ج1، ص 16) سخن بسيار پرمعني است كه مي‌گويد: در اسلام در هيچ زمان هيچ شمشيري همچون شمشيري كه به خاطر امامت كشيده شد بر بنياد دين آميخته نگرديد.»[3]

حوادث نشان مي‌دهند كه متأسفانه بسياري از خواص جامعه از آزمايش الهي فوق‌الذكر موفق بيرون نيامدند. حادثه عجيب هجوم به بيت پيامبر (كه بعدها جوازي مشابه در كربلا يافت) حاكي از پايمال كردن حقوق حقه خواص مثبت جامعه‌، آنهم به دليل تعداد اندكشان مي‌باشد، و حتي نحوة به خاكسپاري صديقه طاهره (س) بر ملا كننده بسياري از وقايع و ادعاها مي‌باشد چرا «حضرت علي (ع) صورت 7 قبر يا بيش‌تر را ترتيب داده بود تا قبر فاطمه (س) مشخص نباشد.»[4]

در اينگونه مقاطع حساس تاريخي و تأثيرگذار، موضعگيري خواص بسيار حائز اهميت است چرا كه مي‌تواند سرنوشت توده‌هاي انبوه را نيز رقم زند در برابر اقدامات خواص جامعه موضع‌ علي (ع) چه بود؟ ايشان وحدت كلمه و عدم تضعيف قدرت مركزي را، آنهم در حالي كه امثال ابوسفيان چشم به دو دستگي مسلمانان داشتند، بر هر امر ديگري مقدم داشتند. اما در به خلافت رسيدن ابوبكر، مي‌بينيم نخستين كسي كه با او بيعت كرد سالاري از سالارهاي قبيلة خزرج يعني بشيربن‌سعد، و پس از او اسيدبن‌حضير بزرگ قبيلة اوس است كه نخستين ايشان به واسطة رشك و ديگري به واسطه بيم از فزوني گرفتن قدرت سعدبن‌عباده با ابوبكر بيعت كردند، و چون ايشان بيعت كردند ديگران نيز، و به خصوص همة افراد قبيلة اوس، بي‌تأمل بيعت كردند. به قولي:

«در واقع رأسها، رأيها را آورد، و دستها كوركورانه بر دست رؤسا قرار گرفت، و اين حركت، بازگشتي تمام عيار به جاهليت و تبعيت كور از بزرگان بود.»[5]

لذا كافي است نگاهي به فهرست اسامي بزرگان اين حركت بياندازيم. در سقيفه* سعدبن‌عباده (آنهم در حالي كه بيمار بود و سخنانش را براي جمعيت دوباره گويي مي‌كردند)‌گروه انصار را به بيعت با خود دعوت كرد، اسيدبن‌خضير بزرگ قبيله اوس و رقيب وي نيز تلاش مي‌كرد تا به هر وسيله‌اي او را از كسب مقام خلافت مانع شود. در اين بين عويم‌بن‌ساعده اوسي، و معن‌بن عدي كه نسبت به سعدبن‌عباده حسادت و كينه داشتند. شتابان ابوبكر و عمر را مطلع ساختند، و آنان نيز همراه گروهي از مهاجران مانند ابوعبيده جراح، خود را به سقيفه رساندند، و پس از مشاجرات لفظي، بشيربن‌سعد (پسرعموي سعد‌بن‌عباده) در رقابتي قومي و قبيله‌اي، شتابان با ابوبكر بيعت كرد.

پس از كودتاي سقيفه، تلاشي همه‌جانبه صورت گرفت تا اين حركت توفيقي عمومي و توده‌اي پيدا كند و در اين هدف از هر وسيله‌اي من‌جمله ارعاب، تطميع، تهديد، تحبيب و تحريف بهره گرفته شد.

استفاده از گروهي چماقدار جهت ارعاب مردم عادي (كه اين گروه افراد قبيلة بني‌اسلم بودند و براي تهية خواروبار به شهر مدينه آمده بودند، و عمر كمك هزينة تهيه مايحتاج را در قبال اجبار مردم به بيعت تعهد كرد) و يا تطميع افراد ذي‌نفوذ نظير عباس‌بن عبدالمطلب با قول قرار دادن بهره‌اي از حكومت (كه البته وي نپذيرفت) و در نهايت تهاجم به مركز مقاومت يعني خانه دختر پيغمبر(ص)، بخشي از تحركات آشكار خواص جامعه بود. در اين بين حتي «آنان براي كسب آراي بخشي از جامعه، شيوه‌اي تازه به كار بردند، و اموالي ميان زنان تقسيم كردند تا از حمايت آنان نيز برخوردار باشند.»[6]

به عبارتي دادن رشوه، و خريدن دين مردم، در كنار اقدامات ديگر، نشانه‌هاي سياست دنيوي، به جاي حكمت ديني بود، و خواص به خود اجازه مي‌دادند تا با ارائه مخلوطي از معيارهاي ديني (نظير سبقت در جهاد، وادي واجبات و …) سياست مورد نظر خود را براي تحكيم قدرت، به هر نحو كه صلاح مي‌دانستند، اجرا نمايند. حركتي كه به تعبير پيامبر (ص) چون فتنه‌هاي شب تار بود كه امت اسلامي را فرا گرفت، و ادامة اين منش بدعت‌گونه، بعدها به خويشان عثمان، يعني بني‌اميه ميدان داد تا تودة خوگرفته به سياست بازي بزرگان را، آنگونه كه مي‌خواهند در اختيار بگيرند، و با نام اسلام ريشة آن را بزنند.

فضائل بي‌شمار علي (ع) و به خصوص سازش‌ناپذيري او دربارة اقامه حق علاوه بر دشمنان آشكار دين كه كينه و بغض او را در دل داشتند بر خواص جامعه اسلامي نيز گران مي‌آمد، و رؤساي قبايل كه صراحت و صداقت و قاطعيت علي‌(ع) را برنمي‌تافتند، سيادت بر اعراب را تنها راه به فراموشي سپردن فضائل ايشان برمي‌شمردند. كه رويداد سقيفه نيز بهترين موقعيت را براي اين گروه فراهم نمود، و بر رقابتها و حسادتهاي قبيله‌اي مهر تأئيد زد.

عوامل زمينه‌ساز موفقيت سياست‌بازان سقيفه، بنابر واقعيتهاي جامعة آن روز، چند حوزة مهم بودند كه اجازه استحمار خواص از عوام مردم را فراهم نمود. حوزه‌هاي فرهنگ جاهلي و بقاياي محسوس و نامحسوس آن، حزب‌گرايي و قبيله‌گرايي و ناپايداري تودة مردم در اقامة حق از آن جمله‌اند. براي مثال استناد خواص به كم تجربه بودن علي (ع) و جانبداري آنان از تيره و حزب خود، نشان مي‌دهد كه معيارهاي فرهنگ جاهلي، همچنان مطرح بوده است. فراتر از اين، اقدام به سركوبي مخالفان و يا ترور آنها (نظير كشتن سعدبن‌عباده و نسبت دادن آن به جنيان!!) از آماده بودن مردم براي عوام‌فريبي و يا پذيرايي رعب و هراس خبر مي دهد.

سرعت عمل گردانندگان سقيفه نيز ضمن آنكه از هماهنگي هاي پشت پرده خبر مي‌دهد، نگذاشت برخي تصميمات خواص مثبت براي هدايت تودة مردم ثمر دهد.

«سركردگان جنبش تشيع در جمع بزرگان و تودة مسلمانان سخنها گفتند و آشكارا حقايق را بيان كردند: اما حركتي در جامعه ايجاد شد برخي مانند: سلمان، ابوذر، عباده‌بن صامت، ابوالهيثم‌بن‌تيهان، عماربن‌ياسر و حذيفه‌بن يمان، شبانه جلسه‌اي مخفي برپا كردند تا امر خلافت را به شورايي تركيب‌يافته از مهاجران باز گردانند كه اين اقدام نيز ميسر نشد. زيرا با سقيفه مناسباتي جديد در عرصة فرهنگ‌، سياست، حكومت و جامعه پديد آمده بود كه صورتي از دين و حقيقتي از جاهليت داشت.»[7]

البته نبايد بپنداريم كه حركات خواص، مثبت و مثمرثمر نبود، بلكه بازگو كردن حقايق و اتمام حجت براي نسل‌هاي آينده، جبهة ولايت را تقويت مي‌كرد. اين حركتها به خصوص از جانب كساني بود كه همواره به شعله فروزنده غديرخم استناد مي‌كردند مثلاً «مالك‌بن نويره، رئيس قبيله بني‌خليفه در نزديكي مدينه، و از حاضرات در غدير، پس از رحلت رسول اكرم (ص) به مدينه آمد و با تعجب ابوبكر را بر منبر پيامبر (ص) ديد. لذا خطاب به او گفت: اي ابوبكر! بيعت با علي (ع) را در روز غديرخم فراموش كرده‌اي؟ اين منبر جاي تو نيست كه بر آن خطابه مي‌خواني. ابوبكر نيز به عنوان انتقام، خالدبن‌وليد را با لشكري فرستاد و مالك و اصحابش را كشتند و زنانشان را اسير كردند و به مدينه آوردند! دوازده شخص ديگر نيز با اجازه اميرالمؤمنين علي (ع) در نماز جمعه مقابل ابوبكر به اقامة اعتراض برخاستند، و مطالبي به عنوان اتمام حجت گفتند. بلال حبشي، ابوالهيثم‌بن‌تيهان، ابي‌بن كعب و … كه استناد تمام ايشان به واقعة غديرخم و حقانيت آشكار علي (ع) بود.»[8]

اما علي‌رغم تمامي اين اقدامات- من‌جمله خطبة حضرت زهرا (س) عصبيتهاي جاهلي و تفوق جمعي قبايل، مستقر شد، و البته انحرافات متعددي را در جامعه ايجاد كرد. مانند:

انحراف در جهت‌گيري اعمال و خلط آنها با مقاصد دنيوي (نظير جهاد)

اجتهاد غيرصواب و گشودن باب فرقه‌گرايي مذهبي و فكري و كلامي

منزوي كردن اصحاب پيامبر (ص) (و ناقلان حديث) و ميدان دادن به خواص منفي.

اين چند مورد شاخص تنها سرفصل‌هايي از يك بسترسازي نوين فرهنگي محسوب مي‌شوند. چرا كه موارد بدعت بيش از اينهاست و عجيب اينكه خواص سعي در اصلاح اشتباهات نكردند، مانند سعدبن‌ابي‌وقاص، كه خدمات وافري براي گردانندگان سقيفه انجام داد، و علي‌رغم اقرار به واقعة غدير حتي پس از قتل عثمان با علي (ع) بيعت نكرد.

اين نبود مگر آنكه بسياري از خواص جامعه- و به تبع و پيروي ايشان تودة عوام نيز- آلوده مطامع دنيوي، مانند جاه‌طلبي و ثروت‌اندوزي شده بودند وگرنه چرا فاتح ايران (ابي‌وقاص) ضمن اقرار به حقانيت غدير، تن به ولايت علي (ع) نداد؟ به راستي چگونه مسلماناني كه براي رضاي خدا از مال و خانمان مي‌گذشتند، و به شكنجه ها و هجرتها تن مي‌دادند، در برابر حقايق مسلم تسليم نمي‌شدند.؟ به دليل بدعتها چنانكه «جهاد در زمان اميرالمومنين (ع) (مانند جهاد زمان پيامبر (ص)) جهاد در راه دين بود، اما از آنجا كه جهاد در زمان خلفا چنين معنا شده بود كه جهاد مي‌كردند تا گنجينه‌هاي كسري و قيصر را به دست آورند، دين و دنيا برايشان جمع شده بود. از اين جهت چون حضرت امير(ع) اجازه نمي‌داد اموال مسلماناني را كه با آن حضرت جنگيده بودند بگيرند در آخر خلافتش، آن حضرت را اجابت نمي‌كردند. چرا كه مردم نزدشان جهاد براي احياي دين بدون دنيا، مفهومي نداشت.»[9]

به عبارت ديگر، با خلع ولايت علي‌بن‌ابيطالب (ع)، تنها صورتي از مناسك ديني بر جاي ماند تا برطبق خواسته خواص جامعه اجرا شود. تودة مردمان نيز در غزا و صوم و صلوه حاضر مي‌شدند، لكن همراه آن شبهاتي را هم كه از جانب افراد به اصطلاح صحابي بر پيكرة معرفت ديني رسوخ كرده بود، به مرور جذب مي‌كردند.

«ما واقعيت‌ها را بپذيريم يا خود را به خوش‌باوري بزنيم كه همة ياران پيامبر (ص) در يك درجه از پرهيزگاري و اخلاص بوده‌اند، حقايق را دگرگون نمي‌سازد. مجريان حكومت براي استقرار اهداف خود بايد قدرت را يكپارچه مي كردند، و براي تأمين اين قدرت بايد هرگونه مخالفت و يا انديشه‌اي سركوب گردد و يا تعديل گردد، و اين دگرگوني شرايط، مستلزم دگرگوني در منطق و معتقدات نيز مي‌شود.»[10]

براي به دست گرفتن قدرت است كه عمروبن‌عاص و ابوسفيان نيز به كار حكومت دعوت مي‌شوند، والا چگونه مي‌توان پذيرفت كه اينان نيز غم دين داشته‌اند؟ بلكه تغيير شرايط قدرت، تغيير منطق و گفتگو را نيز ايجاب مي‌كرد، حتي در ضبط آيات و احاديث «همراه با نزول قرآن، بيان و تفسيرش نيز بر پيامبر (ص) وحي مي‌شد، و پيامبر (ص) نيز بر اصحاب تعليم مي‌فرمود. و صحابه تفسير آيه‌اي مثل والشجره الطعونه في‌القرآن و نخو فهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا (اسراء-60) را كه خطاب به بني‌اميه است حفظ و ثبت مي‌كردند. اما سياست خلفا مبتني شد بر نوشتن قرآن بدون تفسير و اين كار از همان زمان ابوبكر شروع شد.»[11]

حادثه فدك نيز نشان داد كه حاكم مسلمانان به مقتضاي رأي و اجتهاد خود فدك را كه در تصرف پيغمبر (ص) بود، جزء بيت‌المال مسلمانان مي‌داند! و از اينجا اصول قرآني و سيرة پيامبر (ص) نيز كه بايد توسط آگاهان، بي‌غرض تفسير مي‌شد، دستخوش شبهه گرديد.

براي مثال در قرآن كريم امروز تأكيد بر اقامه نماز وادي حج وجود دارد، اما اينكه اينگونه نيايش و مناسك چگونه بايد انجام گيرد، تنها با مراجعه به سيرة رسول اكرم (ص) و امامان به حق (راسخان در علم دين) و يا احاديث منسوب به ايشان به دست مي‌آيد. ولي اكنون در غربت خواص اصحاب پيامبر (ص) و منع آنان از تفسير و ضبط حديث، بازگشت به روشهاي جاهليت نيز بعيد نبود. چنانكه «دستور عمر صادر شد تا حديث پيامبر را ننويسند و قسمتي از احاديث را هم كه صحابه نوشته بودند سوزاندند. برخي احكام نيز مانند زمان جاهليت شد. نظير به جا نياوردن حج و عمره با هم، كه رسمي در عهد پيش از اسلام بود، و پيامبر (ص) در حجه‌الوداع از جانب خداوند دستور داد تا حج و عمره را با هم انجام دهند و چنين شد.»[12]

چند دهه بعد كه معاويه حكومت خود را در شام مستحكم مي‌سازد، براي علي (ع) و امام حسين (ع)، فرصت و فراغتي نيست تا هم به زدودن رسوبات اينگونه انحرافات عقيدتي به طور كامل بپردازند، و هم با سياست مزدورانه معاويه بستيزند، و هم تودة خو گرفته به جهل و بدعت را با آموزه‌هاي راستين دين آشتي دهند. به تعبير علي (ع) اسلام چون پوستين وارونه‌اي بر تن جامعه پوشانده بود، و به قول پيامبر (ع) اين بدعت متوجه خواص بود. چنانكه ابن عساكر، بخاري (در صحيح) و … روايت مي‌كنند كه حضرت رسول (ص) فرمود:

هنگاميكه از دنيا رفتم، قبل از شما به حوض كوثر وارد مي‌شود، در قيامت گروهي از مردم بر من وارد خواهند شد، ليكن آنان را به طرف حوض راهنمايي نمي‌كنند و بين من و آنها جدايي مي‌اندازند. مي‌گويم خداوندا اينان اصحاب من هستند. خداوند مي‌فرمايد: اينان پس از تو بدعتها ايجاد كردند، مرتد شدند و به عقايد و مذهب گذشتگان خود برگشتند!»

بدون شك اين بدعتها اجتماعي و موجب انحرافات عميق و شقاق در جامعه اسلامي محسوب مي‌شوند، و نه كژروي‌هاي فردي. لذا مي‌توان گفت: واقعة سقيفه كه روز اول يك چهره داشت، به چهره‌هايي مانند جمل، صفين، نهروان و يا منجر به پيدايي حوادثي مانند قتل عثمان، و پيدايي حكميت و اختلاف نظر وسيع بين مسلمانان و انحرافات بسيار غيرمنتظره تبديل شد. مثلاً «خوارج نظر به نام سردسته‌هاي خود به چندين فرقه تقسيم شدند و تا پانزده فرقه از آنان نام برده شد. الارزقيه، النجداف، العجاره، الخارميه، الثعالبه، الجروديه، الصفريه، الاباضيه، … از آن جمله‌اند.»[13]

اگر خوارج پس از جريان حكميت، ولايت علي (ع) و حكومت معاويه و بني‌اميه هر دو را مخالف بودند: اما گروه‌هاي مختلف ديگري با شبهات و منازعات جديد هويدا شدند كه مانند مرجئه با بني‌اميه موافق بودند، و چون عقيدة آنان با وضع ديني خلفاء بني‌اميه كه از هيچ كبيره احتراز نداشتند موافق بود. لذا همواره مورد حمايت حكام اموي قرار داشتند گرچه مرجئه خود به فرق متعددي تقسيم شدند!! و اگر بر اين منوال بخواهيم از فلسلفه سياسي و تاريخ بدعتهاي فكري و نظري سخن بگوييم، فهرست طويلي از فرقه‌هاي ديگر مانند: قدريه، مجبره، اشاعره، ماتريديده، و … كه باز هر يك از آنها نيز به گروه‌هاي ديگري تقسيم مي‌شوند را پيش رو خواهيم داشت.

البته يك نكته مسلم را بايد در نظر داشته باشيم و آن اينكه آشنايي مسلمانان با طرز تفكر همسايگان جديد اجتناب‌ناپذير بوده است، چنانكه مثلاً پيدايش بحث دربارة قضا و قدر و جبر و اختيار پس از برخورد عقيدة اسلامي با علم كلام ملتهاي نومسلمان براي نخستين بار در كوفه پديد آمد؛ اما اينكه هواخواهان هر فرقه مي‌كوشيدند براي اثبات نظرية سياسي، حزبي يا علمي خود از قرآن و احاديث پشتوانه درست كرده و اين امر را نيز به افراد كشيدند، بس خطرناك بود.

چنانكه «در نتيجه يافتن گريزگاههاي كلامي مرحلة در دورة اموي تا آنجا پيش رفت كه براي مرتكبان گناهان بزرگ مامني يافت، و يزيد نيز كشتن امام را با آيات قرآن تقدير خدا مي‌‌شمرد»[14]

مجموع اين تحولات جامعة آنروز را به ستمي برد كه در آن خبر شگفت آمده است:‌

«طبراني از ابوبرزه روايت مي‌كند كه حضرت رسول‌(ص) فرمود: پس از من اماماني خواهند آمد كه اگر از آنان اطاعت كنيد شما را خواهند كشت. آنها امامان كفر و روساي ضلال هستند.»[15]

به عبارتي گردانندگان سقيفه كه تودة مسلمانان را معتقد كردند اسلام همان است كه آنها معرفي كنند، ميراثي براي بني‌اميه باقي گذاشتند كه دين‌داري را در اطاعت از خلفا جلوه مي‌داد و بس؛ و از همين خاستگاه توانستند براي يزيد نيز بيعت بگيرند.!!

بدين ترتيب روند تحولات اجتماعي پس از حادثه يا كودتاي سقيفه، به گونه‌اي پيش رفت كه معاويه توانست بقاياي حكومت ديني اسلامي را به قول مورخاني چون ابن‌خلدون و يعقوبي به حكومت سياسي دنيوي تغيير دهد. بدعتي آشكار كه حتي داينهادت پيتر آن دوزي، مستشرق هلندي و از علماي بزرگ زبان عرب، (1883-1820) مي‌نويسد:

«فيروزي بني‌اميه در حقيقت فيروزي فرقه‌يي بود كه قلباً با اسلام دشمني داشت، و اولاد سرسخت‌ترين و قديميترين اعداي پيغمبر، اكنون بي‌آنكه قلباً تغييري كرده باشند، مدعي خلافت و نيابت حقه پيامبر شدند، و كساني را كه جرأت مي‌كردند ضد بدعتهاي آنان زمزمه‌يي آغاز كنند با شمشير ساكت مي‌كردند.»[16]

بني‌اميه در كار سياست و حكومت روش خاصي داشتند كه از افكار بنيانگذار آن نشأت مي‌گرفت، و شرح نيرنگها و فريبكاري‌هاي سياسي آنان در اين مجال مقدور نيست، اما به نظر يك مورخ آگاه مسيحي يعني جرجي‌زيدان (1914-1861 م) در كتاب نفيس «تاريخ تمدن اسلام» در همان چند دهة نخست هجري و با تغيير اوضاع سياسي، اسلام به تقسيمات مختلفي مبتلا شد، يعني:

1- پيدايش جوامع نسبي و قومي، مانند: اعراب مصر و يمن

2- پيدايش وطن جامع، مانند: اعراب عراق و شام و حجاز.

3- و جامعة مذهبي، مانند: سني، ناصبي، معتزله، و چه بسا كه دو نفر داراي تمام اين اختلافها بودند.»[17]

به عبارت روشن‌تر، اساس بقاي حكومت بني‌اميه، تقويت شاخصه‌هاي غير ديني، و دامن زدن به اختلافات ارث رسيده از غاصبان سقيفه، و به ويژه هدم اسلام با چهره‌اي اسلامگرايانه و مذهبي بود. و البته به اعتقاد كليه تحليلگران تاريخ، شوم‌ترين ضربه‌اي كه معاويه بر اسلام وارد آورد، اقدام به جعل احاديث و روايات جهت دفن كردن نور اسلام و نام پيامبر (ص) و احكام ايشان بود. دو ركن زر و زور پادشاهي معاويه به دستگاهي تبليغي نياز داشت كه سركوبهاي خشن شيعيان علي (ع) را نزد عوام توجيه كند، و تفسيري مطابق سياست خود از اسلام ارائه نمايد. چنانكه «معاويه چهارصدهزار درهم از بيت‌المال به سمره‌بن‌جندب داد تا وي براي مردم شام خطبه بخواندو آية شريفة: و من‌الناس من يعجبك قوله في‌الحياه الدنيا و شهيدالله علي ما في‌قلبه و هوالد‌الخصام و اذا تولي سعي في‌الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل والله لايحب الفساد (دربارة خودش) را دربارة علي (ع) تفسير و تأويل كند. و او هم اين عمل را انجام داد.»[18]

بنابراين اگر از جباراني مانند: بسربن‌ارطا، حجاج، زياد و … بگذريم، بايد از جاعلاني مانند مغيره‌بن‌شعبه ياد كنيم كه تحريف اسلام را به يك فرهنگ و نسبت تبديل كردند و در ادامه بايد از ابن حجر (تطهيرالجنان و يا به عبارت كامل كتاب «صواعق‌ محرقه و تطهيرالجنان» از اوست) و ديگر عاملان دستگاه سياسي بني‌عباس نام برد، و حتي دامنة نفوذ اين جرياني را در آثار ابن‌حزم اندلسي (كه تأثير برخي عقايد خوارج در نوشته‌هايش منعكس است) پيگيري كرد. براي مثال، خلفاي بني‌عباس نيز هرگاه خود را در معرض خطر سيادت علويان مي‌ديدند از اين حربه به يادگار ماند. از امويان بهره مي‌جستند. چنانكه 150 سال بعد از شهادت امام حسين (ع) «منصور دوانيقي كه نگران قيام سادات حسني بود، به وسيله علي‌بن‌عبدالله بصري مدائني (م 225) به تهمت كثرت زنان امام توسل جست تا وجهة اجتماعي علويان را بكاهد. حال آنكه نويسندة فوق حتي به قول علماي اهل سنت نامعتبر است.»[19]

چنانكه تصريح شد مبارزه با دين آنهم در يك چهرة ديني خطرناكترين حربه‌اي بود كه جامعة مسلمين را به قهقراي جاهليت باز گرداند. چرا كه جاهليت چيزي جز عدم تفقه در دين محسوب نمي‌شود؛ و هرگز دين حنيف اسلام تقليد صرف را به عنوان ايمان و باور قلبي نمي‌پذيرد. نتيجة رواج جاهليت ديني انحرافات عجيبي است كه عاشورا پردة نهايي آن محسوب تواند شد چرا كه «معاويه مسلمانان را چنان تربيت كرده بود كه دين را تنها در اطاعت از خليفه مي‌دانستند، مثلاًُ در سال دوم حكومت يزيد، فرماندة لشكر او به مدينه يورش برد، و آنگاه عازم مكه شد تا آنجا را به منجنيق ببندد. در راه،‌ به هنگام مرگ گفت: خدايا اگر بعد از اطاعت از خليفه و كشتار اهل مدينه مرا به جهنم ببري معلوم مي‌شود كه من خيلي بدبختم. يعني او كشتار اهل مدينه را در راه اطاعت خليفه انجام داده، و بدان وسيله به خدا تقرب جسته بود. شمربن‌ذي‌الجوشن نيز وقتي كه بعد از ش هادت حضرت سيدالشهدا (ع) مورد سرزنش قرار گرفت، گفت: واي بر شما، كار ما اطاعت خليفه بود. اگر ما اطاعت خليفة وقت را نمي‌كرديم، مثل اين چهارپايان بوديم.»[20]

چنين دين برساخته‌اي، چنانكه گفته شد توسط انبوهي از واعضان و جاعلان احاديث رواج داده شد، و به قول جلال‌الدين سيوطي (م 911 ق) «عامر شعبي، نعمان‌بن راشد جزري، زهوي، مسورو … همگي از دشمنان آشكار حضرت رسول (ص) و علي (ع) و يا افرادي بسيار ضعيف‌الايمان بودند.»[21]

اين جريان البته توسط خواص سقيفه آغاز شد و به دو جريان عمده در اسلام انجاميد. يعني با دو ديدگاه عمده روبه‌روييم: فرهنگ مسلط جاهاي با نشانه‌هاي ديني: (والبته از درون متشتت و منحط) در مقابل معرفت عميق از سنت و قرآن در پرتو ولايت لذا در طي نيم‌قرن، جامعه اسلامي علي‌رغم پيشرفتهاي خيره كننده در فتح بلاد و ترويج اسلام، از درون فاقد انسجام و اتفاق‌نظر، و عدم آمادگي براي انجام جهش‌هاي انقلابي بود و حتي انتظار رعايت موازين اخلاقي نيز آسان نبود. اختلاف و تفرقه و جناح‌بندي نشانة آشكار جامعه، و عدم فهم حقيقت قيام حسيني دليل آن چنانكه تفاوت بارز- اما در ابتدا نامعلوم- اين دو ديدگاه در اينجاست كه مثلاً «شكايت حسين (ع) از دورة‌ حكومت معاويه اين بود كه بدعت زنده شد و سنت مرد؛ و هرچند گروهي از مردم عراق نيز به خاطر عرق ديني طالب تجديد سنت عصر پيغمبر (ص) بودند، اما سران قبيله‌ها و اشراف كه سر رشتة كارها به دست آنان بود از اين حسن نيت عاري بودند و بيشتر مي‌خواستند عراق پيروز شوند تا كينه‌هاي سياسي و دنيوي خود را با سلطنت شام تسويه كنند.»[22]

به عبارتي نشانه‌هاي فرهنگ جاهلي در سلطنت شام كاملاً بارز و نزد اعراب حجاز و عراق آغشته به سياست دنيوي- ديني بنيانگذاران سقيفه بود. سنت تفرقه تنها در دو جبهة بارز ديده نمي‌شود؛ بلكه در همة سطوح يك جبهه نيز رسوخ كامل دارد. مثلاً شمر درصدد تضعيف موقعيت عمربن‌سعد است تا خود امير لشكر شود . عمرسعد موقعيت‌شناس براي از دست ندادن مقام، شعاري را كه پدرش سعدبن‌ابي‌وقاص عليه غيرمسلمانان به كار مي‌برد عليه خاندان پيغمبر (ص) به كار مي‌گيرد: يا خليل‌الله اركبي و ابشري! بنابراين در چنين جامعة خفقان گرفتة آكنده از رقابتهاي ناسالم است كه فاجعة عاشورا رخ مي‌دهد، زيرا بستر جامعه غيرديني است و «در چنين نظامي، انسانها به مثابه مهره‌اند، كه بايد براي كاري و فرماني نقش بازي كنند و حداكثر ارزشها، ارزشهاي قبيله‌اي، آنهم در حوزه‌اي حزبي است.»[23]

نتيجه


پيدايش واقعة حيرت‌انگيز عاشورا، ريشه در سه مولفه اساسي نضج گرفته در جامعة مسلمانان قرن نخست هجري دارد. سه مؤلفه‌اي كه مي‌توانند هر انقلاب نوپا و جامعة ديني را از درون متلاشي كرده، و يا حداقل اهداف عالية جوامع مدني- مذهبي را ناكام و عقيم گذارند: و آن سه محور عبارتند از: رقابت- عداوت- خيانت.

هر انقلاب اجتماعي و ديني در جهت زدودن رسوبات منفي پيش از تحقق خود در لايه‌هاي جامعه و استقرار ارزش‌هاي مثبت نوين، به عواملي چند از جمله: زمان كافي، نيروهاي مؤمن و رهبري خردمند نياز دارد، كه حتي در صورت عدم وجود مؤلفه‌هاي منفي فوق‌الذكر، باز هم با چالش‌هاي محتمل و غيرمحتملي مواجه خواهد بود. حال اگر، براثر غفلتها، عدم خودسازي و عدم تثبيت ارزش‌هاي ديني و الهي در افراد به ويژه خواص جامعه و نهادها و توده مردم و تعاملات اجتماع صورت پذيرد، پيدايش بحران‌هاي عميق و وسيع نيز اجتناب‌ناپذير خواهد بود. چنانكه تاريخ نيم‌قرن ابتدايي اسلام نشان مي‌دهد چگونه نيروي عظيم نهضت پيامبر (ع) صرف منازعات، مجادلات و تلاش‌هاي دنيوي (با لايه‌اي از مناسك ديني)‌شد، و در نهايت بار ديگر شاخصه‌هاي جامعة جاهاي به بدترين صورت ممكن خودنمايي كرد، و شكاف و شقاقي كه از اين مؤلفه‌ها نصيب جامعة اسلامي شد تا عصر حاضر نيز مانع از تحقق اهداف عالية اسلام شده است.

البته حكومت مثالي و آرماني اميرالمومنين(ع) همراه حكمت سياسي امام حسن (ع) و اقدام نظامي اباعبدالله الحسين (ع)، به منزله يك جريان هماهنگ توانست اسلام را نجات بخشد. اما به گواهي تاريخ نيرو و بهايي غيرقابل سنجش در اين راه به كار گرفته شد.


منابع
1- «اسرار غدير گزارش تحليلي از واقعه غديرخم»، محمدباقر انصاري زنجاني، اول 1379، مولود كعبه، قم.
2- «النصايح الكافيه يا اندرز به هواداران معاويه»، محمدبن‌عقيل علوي خضرمي، ترجمة عزيرالله عطاردي، اول 1373، عطارد، تهران.
3- «بعثت، غدير، عاشورا، مهدي» محمدرضا حكيمي، ششم 1368، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران.
4- «پيام‌آور عاشورا» عطاء الله مهاجراني، چهارم، 1376، اطلاعات، تهران.
5- «تاريخ انديشه‌هاي سياسي در ايران و اسلام (فلسفة سياسي اسلام)»/عسكر حقوقي، اول، 1374، هيرمند، تهران.
6- «تبسم روح در فضائل الگوي زنان فاطمه (س)» جلال‌الدين سيوطي، ترجمة هادي رستگار مقدم گوهري، اول 1373، سناباد و محقق، مشهد.
7- «زندگاني فاطمه زهرا (س)» جعفر شهيدي، هجدهم، 1373، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران.
8- «شهيد احياي دين بررسي آثار قديم حضرت سيدالشهداء عليه‌السلام» مرتضي عسكري، به كوشش مهدي دشتي، دوم 1379،‌كنگره، تهران.
9- «عبرتهاي عاشورا نگاهي ديگر به خواص عاشورايي» بيانات رهبر معظم انقلاب در حسينية لشكر 27 حضرت محمدرسول‌الله (ص)، اول، 1376، بنياد حفظ اثار و ارزشهاي دفاع مقدس.
10-«قيام حسين عليه‌السلام» جعفر شهيدي، بيست‌وپنجم، 1379، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران
11- «ميراث ربوده تحليلي بر رويداد سقيفه» مصطفي دلشاد تهراني، اول، 1379، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.


پاورقی

[1] - عبرتهاي عاشورا، بيانات مقام معظم رهبري در لشكر 27 محمد رسول‌اله صص 24،25و27.
[2] - بعثت، غدير عاشورا، مهدي: محمدرضا حكيمي، ص 59.
[3] - زندگاني فاطمه زهرا (س)، جعفر شهيدي، صص 112 و 113.
[4] - تبسم روح، جلا‌ل‌الدين سيوطي
[5] - ميراث ربوده تحليلي بر رويداد سقيفه، مصطفي دلشاد تهراني، ص 48.
* سقيفه به معناي صفه و سايبان، نام مكاني بود در مدينه، تالار مانندي كه سقفي به عنوان سايبان داشت، و محل شورا و حل و فصل مسائل تيره بني‌ساعده از قبيله خزرج به شمار مي‌رفت. اين مكان به عنوان سقيفه بني‌ساعده مشهور بود، و سعدبن‌عباده بزرگ قبيله خزرج نيز از اين تيره بود. پس از رحلت پيامبر (ص) بيشتر از انصار در سقيفه گرد آمدند تا سعدبن‌عباده را خلافت كنند، اما شتاب آنها به واسطة حسادتها و رقابتهاي قبيلگي ناكام ماند.
[6] - ميراث ربوده تحليلي بر رويداد سقيفه، مصطفي دلشاد تهراني، ص 75.
[7] - ميراث ربوده تحليلي بر رويداد سقيفه، مصطفي دلشاد تهراني، صص 229و 230.
[8] - اسرار غدير، محمدباقر انصاري، صص 284 و 286.
[9] - شهيد احياي دين، مرتضي عسكري، ص 62.
[10] - زندگاني فاطمه زهرا (س)، جعفر شهيدي صص 147و148.
[11] - شهيد احياي دين بررسي قيام حضرت سيدالشهداء، مرتضي عسكري صص 37و38.
[12] - منبع پيشين، همانجا.
[13] - تاريخ انديشه‌هاي سياسي در ايران و اسلام، عسكر حقوقي، ص 151 به بعد.
[14] - قيام حسين (ع) جعفر شهيدي، صص 108 و 67.
[15] - النصايح الكافيه، محمدبن عقيل علوي حضرمي، ص 191.
[16] - تاريخ انديشه‌‌هاي سياسي در ايران و اسلام، عسكر حقوقي، ص 208.
[17] - منبع پيشين، صص 204-205.
[18] - النصايح الكافيه، محمدبن‌عقيل علوي حضري، صص 102-103.
[19] - بعثت، غدير، عاشورا، مهدي، محمدرضا حكيمي، ص 97.
[20] - شهيد احياي دين، مرتضي عسكري، صص 49-50.
[21] - تبسم روح، جلال‌الدين سيوطي، ص 48 به بعد.
[22] - قيام حسين (ع)، جعفر شهيدي،‌صص 120 و 110.
[23] - پيام‌آور عاشورا، عطاء الله مهاجراني، ص 214.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:33  توسط کردان و عمادی   |